داستان کوتاه.
داستان هاي كوتاه و مسائل احتماعی
[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 18:8 ] [ چند تا دوست ]

 

کیان

اگر خوشبختی را برای يک ساعت می خواهيد، چرت بزنيد.
اگر خوشبختی را برای يک روز می خواهيد، به پيك نيك برويد.
اگر خوشبختی را برای يک هفته می خواهيد، به تعطيلات برويد.
اگر خوشبختی را برای يک ماه می خواهيد، ازدواج كنيد.
اگر خوشبختی را برای يک سال می خواهيد، ثروت به ارث ببريد. اگر خوشبختی را برای يک عمر می خواهيد، ياد بگيريد كاری را كه انجام می دهيد دوست داشته باشيد

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 19:4 ] [ چند تا دوست ]

تقریباً تمام افراد ناموفق از نوعی بیماری فكری رنج می‌برند. این بیماری كه افكار را ضعیف می‌كند «بهانه‌جویی» نام دارد.
هر‌چه فرد موفق‌تر باشد، كمتر به دنبال بهانه‌جویی می‌رود و اصولاً تفاوت بین كسانی كه با وضعیت بسیار رخوت‌انگیز به كار و شغل فعلی خود چسبیده‌اند و دائم در اضطراب از دست‌دادن آن هستند و افراد موفق در میزان حاشیه‌روی و بهانه‌جویی‌های آنهاست. برای درك صحت این مطالب یك انسان موفق را در نظر بگیرید. او تمام بهانه‌هایی را كه یك انسان ناموفق به كار می‌برد، می‌توانسته به كار ببرد اما این كار را نكرده اما برعكس آنهایی كه در زندگی به‌جایی نرسیده‌اند و برنامه‌ای هم برای رسیدن به‌جایی ندارند، یك دایره‌المعارف كامل از توجیهات روزمره برای كارهایشان دارند و اغلب نیز حاضر جواب و خودرای هستند. رایج‌ترین شكل بهانه‌جویی نداشتن سلامتی است كه با كلماتی مثل «حالم خوش نیست» و یا «فلان بیماری را دارم» همراه است. اما همه می‌دانیم كه بسیاری بوده و هستند كه با وجود معلولیت‌های بسیار عمیق و جدی، به مراحل بالایی از سطح علم و فناوری دست یافته‌اند و نیازی نیست كه نام آنها را یادآوری كنیم. ناخوشی با صدها شكل مختلف برای توجیه به كار می‌رود و عاملی برای نپذیرفتن مسوولیت و یا عدم كسب درآمد بیشتر و امثال آنهاست. حال برای درمان چه باید كرد؟ درباره بیماری خود صحبت نكنید: تكرار اینكه بیمار هستید حالتان را بدتر می‌كند. شاید با تكرار اینكه بیمار هستید مقداری دلسوزی را به خود جلب نمایید اما هرگز احترام و صمیمیت افراد را نمی‌توان به دست آورد.

نگران نباشید. درباره بیماری فكر هم نكنید زیرا دچار وسواس فكری خواهید شد. همین اندازه سلامتی مكفی است. در حكایتی مردی آمده است كه از بی‌كفشی خود می‌نالید اما هنگامی‌ كه نگاهش به شخصی بدون پا افتاد به حال خود امیدوار شد. از همین مقدار تندرستی خوشحال باشید تا دچار مشكل نشوید.

تكرار كنید «آرام رفتن بهتر از نرفتن است». زندگی به اندازه كافی سخت هست پس آن را با خوابیدن در بستر بیماری هدر ندهید. برخیزید و تصمیم خود را برای حركت عملی كنید.
فقدان هوش یكی از بدترین و شایع‌ترین انواع بهانه است. زیرا كه مبتلایان به این نوع نگرش از این ضعف خود دم نمی‌زنند تا غرور خود را حفظ كنند و به نوعی این یك توجیه داخلی و شخصی است. نشانه این نگرش كلماتی مثل اینهاست، «برای این كار ساخته نشده‌ام»، «استعداد این كارها را ندارم»، «از كارهای پیچیده متنفرم».

اغلب مردم یا درباره ذكاوت دیگران اغراق می‌كنند و یا بهره هوشی خود را دست كم می‌گیرند. اما مساله این است كه نمی‌دانند «نوع نگرش مهمتر از بهره هوشی است».

یك فرد با بهره هوشی حدود ۱۰۰ و دید مثبت بیشتر از یك نابغه با بهره هوشی ۱۴۰ و دید منفی، كاربرد و احتمال موفقیت دارد.

هرگز فكر نكنید كه نمی‌توانید استعدادی را در خود پرورش دهید كه در خانواده شما كسی آن را نداشته.

این توصیه پدر علم فیزیك نوین را نیز در جایی یادداشت كنید: «بهتر است ذهن خود را برای فكر كردن آماده كنید نه برای انبار كردن بی‌هدف اطلاعات»

برای بیرون رفتن از این مشكل راهكارهای زیر را به كار ببندید.

- دیگران نابغه و شما كودن نیستید. خودتان را دست‌كم نگیرید زیرا كه تاثیری روی احوال و وضع شما ندارد. به دنبال كشف استعدادهای خود و پرورش آنها باشید به دنبال راهی برای تنظیم افكار خود باشید.

تكرار كنید «نگرش‌های من مهمتر از هوش من است». در كارهای روزمره دلایل پیروزی را نیز در نظر داشته باشید. این نگرش كه «دارم برنده می‌شوم» را همیشه به كار ببندید. از هوش خود برای توجیه استفاده نكنید، برای پیشرفت استفاده كنید، برای تغییر وضعیت.

فكر كردن بهتر از انبار كردن است. با استفاده از ذهنیت خود به خلاقیت و آفرینش دست بزنید. مهم نیست چه كاری است و به چه اندازه اهمیت دارد. این آفرینش یا خلاقیت می‌تواند خلق یك اثر هنری، یك تكنیك مهندسی در كار و یا حتی تغییر دكوراسیون منزل و یا شاید جابه‌جا كردن كتاب‌ها و وسایل شخصی خودتان باشد. راه‌های جدید را انتخاب كنید. بهانه فقدان سن كه در بسیاری از موارد شاهد آن هستیم به دو صورت دیده می‌شود یعنی یا می‌گویند كه برای این كارها پیر شده‌ایم و یا می‌گویند برای این كارها هنوز جوانیم. البته تعداد كسانی كه با سن خود سازگار نیستند كم نیست. ایشان خود را با یك توجیه ساده مربوط به سن و سال راحت كرده و از زیر بار مسوولیت فرار می‌كنند. در بیشتر اوقات كسانی كه در ادارات مختلف می‌خواهند جلوی كار جوانان را بگیرند این بهانه را به شكلی دیگر مطرح می‌كنند، یعنی می‌گویند شما برای این كار زیادی جوان هستید، اما این بیشتر به دلیل عدم استحكام موقعیت ایشان است نه جوانی شما زیرا سن و سال را شرایط روحی مشخص می‌كند نه چیز دیگر. برای جلوگیری از این مورد نیز راهكارهایی وجود دارد.

-تكرار كنید «هنوز سنی ندارم». با تكرار این كلمه آن هم در حالی كه به دنبال افقها و راه‌های تازه در زندگی می‌گردید، می‌توانید ثابت كنید كه سن و سال شما از همسالان شما كمتر است، شادابی‌تان بیشتر و تجربه‌هایتان پویاتر. فراموش نكنید آنان كه خود را بسیار مسن می‌نمایانند به مرگ نزدیك‌ترند.

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 18:58 ] [ چند تا دوست ]
در دوران کودکی امیلی، گاه اشخاص به او می‌گفتند که احساساتش مناسب موقعیت‌ها نیستند. برای مثال، در دوازدهمین سالروز تولدش، امیلی غمگین بود و برای پنهان کردن احساساتش تلاش نمی‌کرد. مادرش در مقام توصیه به او می‌گفت: «روز جشن تولدت است و باید خوشحال باشی. باید لبخند بزنی و روز خوشی داشته باشی.» یک بار هم وقتی مادربزرگ امیلی از دنیا رفت، مادرش به این دلیل که او در باغ بازی می‌کرد، به تندی به او پرخاش کرد: «نخند. مگر نمی‌دانی کسی مرده است؟ باید سوگواری ...کنی.»
در این مواقع و در بسیاری از موقعیت‌های دیگر، امیلی را به خاطر خودش بودن شماتت می‌کردند و او را به دلیل احساسات خودجوش سرزنش می‌کردند. هر بار این اتفاق می‌افتاد، امیلی گیج و سردرگم می‌شد و به همین دلیل نمی‌توانست به احساساتش اعتماد کند. او این مشکل را با خود به دوران بلوغ برد. برای انجام هر کاری ابتدا از دیگران نظرخواهی می‌کرد و اگر کسی از او چیزی می‌پرسید، جوابی برای گفتن نداشت. می‌گفت: «نمی‌دانم.» و بعد از دوستانش در این‌باره نظرخواهی می‌کرد. امیلی باید راه اعتماد کردن به خودش را می‌آموخت. باید یاد می‌گرفت که به مکنونات قلبی خود اعتماد کند.
در سی و دو سالگی تصمیم گرفت که عروسک بسازد و از طریق پست به فروش برساند. تمام عمر کارش دوخت و دوز بود. صدها عروسک برای دوستانش درست کرده بود و اکنون می‌خواست که این سرگرمی را حرفه‌ی خود کند.

اما افراد خانواده و دوستان نگرانش بودند. باید مبلغ بالایی سرمایه‌گذاری می‌کرد و تجربه هم نداشت و تضمینی هم در کار نبود که عروسک‌ها به فروش بروند. وقتی شمار بیشتری از دوستانش در مقام دلسرد کردن او حرف زدند، امیلی به تدریج از ذوق افتاد. به جای آن تصمیم گرفت دوباره به کالج برود و رشته‌ی دیگری بخواند. در همین زمان بود که یکی از دوستان امیلی به او پیشنهاد کرد برای مشاوره به من مراجعه کند.

بعد از اینکه مفصل درباره‌ی برنامه‌اش با او صحبت کردم، از او پرسیدم: «بدون توجه به مشکلات عملی و بدون توجه به نتیجه‌ای که به دست می‌آید، آیا اگر قرار باشد کاری انجام بدهی، این کار را انتخاب می‌کنی؟»
امیلی بدون لحظه‌ای درنگ پاسخ داد: «بله، عروسک تولید می‌کنم و آن را می‌فروشم.»

به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم و با حیرت به او نگاه کردم، گفتم: «این روشن‌ترین پاسخی است که تاکنون از کسی شنیده‌ام.» خود امیلی هم از آشکاری پاسخی که داده بود حیرت کرده بود.
وقتی از او پرسیدم در این صورت چرا این کار را نمی‌کند، جواب داد: «من همیشه کاری را که دوستان و بستگانم توصیه می‌کنند انجام می‌دهم.»
سکوت برقرار شد.
به او گفتم: «مگر غیر از این است که برای انجام چنین کاری باید به خودت اعتماد کنی؟»
امیلی مدتی به زمین خیره شد و بعد گفت: «حق با شماست. مطمئن نیستم که بدون حمایت کسی بتوانم کاری انجام دهم.»
دری گشوده بودم و این گونه به امیلی فرصت داده بودم تا انتخاب کند به تنهایی راه برود. او تصمیم گرفت به توصیه‌ی من عمل کند. کسب‌وکارش به مراتب بیش از آنچه فکر می‌کرد، وسعت یافت. وقتی تعهد او نسبت به خودش ثابت شد، دوستان و بستگانش هم بر حمایت از او افزودند.
همان‌طور که زندگی امیلی نشان می‌دهد، اعتماد به غریزه و به پیام‌ها قدم بزرگی در جهت رشد و اعتلای معنوی است که راهتان را برای رسیدن به جایگاهی که در پیش دارید مشخص می‌سازد.

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 18:20 ] [ چند تا دوست ]

(مژان)

یکی از بیشترین سوالاتی که از آدمهای خرد گرا پرسیده می شه اینه که «چی کارشون داری؟ واقعا چه اشکالی داره که یک نفر به شیاطین و ارواح، سفره ی ابولفضل و یا به خواص معجزه آسای گل کلم اعتقاد داشته باشه، ضررش چیه؟»

پاسخ این است که واقعا اگر از لحظات گذرا و بی ضرری که  صرف نگاه انداختن به ستون طالع بینی هفتگی شود بگذریم، هر باوری که ریشه اش در منطق و واقعیت های علمی  نباشد می تواند واقعا در حد مرگ خطرناک باشد. اگر فکر می کنید که دارم اغراق می کنم بیایید نگاهی به داستان تلخ کندیس که درهمین سال  2000 اتفاق افتاده بندازیم:

 کندیس که دختری ده ساله و کاملا سالم است مشکلات کوچک رفتاری و تربیتی دارد که باعث می شود مادرش او را پیش یک درمانگر در کلرادو ببرد که به روش عجیبی برای ایجاد اتصال دوباره بین کودک و والد اعتقاد دارد (AT ). بر طبق این نظریه ی نامعمول، کودک در شرایط دوباره ی رحمی و زایمان قرار داده می شود تا حس به دنیا آمدن را یک بار دیگر تجربه کند و از نظر ذهنی به دوران شیرخوارگی باز گردد و آن وقت والدین وارد داستان شده و کودک را در آغوش می گیرند و با بطری به او شیر می دهند و اینگونه اتصال دوباره ای بین کودک و والد برقرار می شود. این روش درمانی در مرکزی زیر نظر نظریه پرداز این تثوری، کانل واتکینز، و یک مشاور روانشناس به اجرا در آمد و از تمام مراحل فیلم گرفته شد. ابتدا کندیس را وارد کیسه ای ضخیم کرده (شرایط جنینی) و صورت و چشمهایش را با پارچه ای می پوشانند و به سر و صورتش ضربه های خفیفی وارد می کنند، وقتی کندیس هیچ واکنشی نشان نمی دهد؛ روانشناسان برای اینکه مقاومت درونی او را از بین ببرند، کودک نحیف سی کیلویی را در کیسه ی دومی قرار داده و رویش را با بالش می پوشانند و فشاری نزدیک به 700 کیلو پوند بر او وارد می کنند تا  «دوباره متولد شدن» را تجربه کند. در اینجا طفل از داخل کیسه با صدای خفه ای می گوید «خواهش می کنم؛ من نمی تونم نفس بکشم» اما روانشناس بالینی با این تصور که کودک برای خلاص شدن از آن وضع دارد اغراق می کند، به گروه همکارانش دستور می دهد که فشار را بیشتر کنند. پس از 40 دقیقه که دیگر صدایی از داخل کیسه نمی اید روانشناس بر سر کودک فریاد می کشد که به مبارزه برای به دنیا آمدن ادامه بده!!! اما نیم ساعت دیگر هم می گذرد و هیچ صدایی به گوش نمی رسد. تازه آن وقت است که واتکینز دستور می دهد که کیسه را باز کنند و با جسد کندیس رو به رو می شود. تشخیص مرگ به زبان علمی انسفالوپاتی ایسکمیک در اثر کمبود اکسیژن گزارش می شود. دست اندرکاران به شانزده سال حبس به دلیل کودک ازاری و قتل نا خواسته محکوم می شوند. گزارش نهایی هیثت منصفه اینگونه است:

اگرچه این روش درمانی عجیب و غیر علمی به نظر می رسد و ممکن است برای کودکان مضر باشد؛ نمی توان انکار کرد که این نظریه برخواسته از منطق پیچیده ی درونی روانشناسی است که متاسفانه با متدولوژی غلط به اجرا در آمده است.

به همین سادگی، این روانشناسان کندیس را به قتل رساندند؛ نه برای آنکه آدمهای بدی بودند، برای آنکه به افکار شبه -علمی ای باور داشتند که بر پایه ی جادو و خرافه بنیان نهاده شده بود. این فقط و فقط یک مثال گل درشت از خطر بالقوه ی روش تفکری است که بر پایه ی باورهای غیر علمی بنا شده است. به این مثال اضافه کنید، تلفات جانی آدمهایی را که به جای مراجعه به پزشک از اسطوخودوس و عصاره ی گل کلم برای درمان سرطان استفاده می کنند؛ آدمهایی که به جای رفتن به بیمارستان راهی امام زاده ها می شوند، کسانی که به جای بستن چرخ زنجیر در جاده های یخ زده  فکر می کنند با دادن صدقه  بلا را از خود می گردانند و به ته دره سرازیر می شوند، زندگی هایی که به جای مراجعه به یک مشاور با مراجعه به دعا نویس و کف بین از دست می رود، بیماری های کنترل شونده ای مثل صرع که با مراجعه به جن گیر هرگز درمان نمی شود… نمونه ها فراوانند. و  اینها فقط خطرات فردی ناشی از خریت است. از شرح خطرات جمعی که افکار خرافی، مدیریت آقا امام زمانی و باور داشتن به عکس امام در ماه بر سر یک جامعه می آورد می گذرم و قضاوت را به شما وا میگذارم که آیا واقعا خریت در سطح فردی و اجتماعی وضعیت بی خطری است یا خیر.

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 19:13 ] [ چند تا دوست ]

 

 

 

 

هوی.اهای.حسن.مادر وحید و...

اینا رو اقا جای اسم خانومش بهش میگه البته توی جمع چون واسشون افت داره که کسی اسم همسرشو بدونه.

روی کارت عروسی  این عده که کم هم نیستند عوض اسم خانوم نوشته دوشیزه مثلا  نادری

این کارا این چیزا واقعا غیرته؟؟؟ گفتن اسم خانومت توی اصول غیرت اینا مجاز نیست اما فحش دادن

کتک زدن و ناسزا گفتن توی کوچه و بازار چی؟

مرد بودن به عشق دادنه به اینکه حرف زن و بچت رو با اشتیاق گوش بدی و اونا هم ترسی نداشته باشن از  اینکه حرفاشونو به راحتی بزنن

اخه طبق آمار فرار از خونه.رابطه های غیر عادی  و پر خطر خیانت  به همسر یا ... تو این خانواده ها بیشتر دیده میشه اخه همسر و خواهر شما دوست خوش غیرت نیاز به محبت دارن حواستون باشه اون رو از جای دیگه گدایی نکنن اون وقته که اون بچه سوسول که از بچگی عارت میشد باهاش حرف بزنی میشه شاهزاده رویاهای اطرافیانت از ما گفتن.    (سارا سیروانی)

 

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 21:43 ] [ چند تا دوست ]
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم 18 ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه ...
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده
 
 
 
 
 
(کپی شده)


[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 21:48 ] [ چند تا دوست ]

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 12:15 ] [ چند تا دوست ]

خریت نه تنها علف خوردن است 

البرت انشتین می گوید «دو چیز در جهان بی انتهاست: گستردگی کهکشان و حماقت بشر. در اولی ممکن است تردید کنم؛ اما در بی پایان بودن دومی هرگز.»

و اما خر بودن چیست؟

__________________________________________________________

خانم الف. ب  چهل و هشت ساله، لیسانسیه ی حقوق از دانشگاه ملی، زنی دنیا دیده؛ متجدد و مسلط به زبان انگلیسی است. ایشان از حدود یازده سال پیش در امریکا زندگی می کنند. خانم الف چند هفته ی پیش توی فیس بوک پستی را به اشتراک گذاشته که عکس فتوشاپ  شده ی بیل گیتس را نشان می دهد. توی عکس بیل گیتس کاغذی در دست دارد که روی آن نوشته » هرکس که این عکس را به اشتراک بگذارد 4000 دلار از من خواهد گرفت. من به اندازه ی کافی پولدار هستم و حالا وقت آن شده که این پولها را به مردم پس بدهم. » خانم الف با شوق منتظر است که بیل دلارها را به حسابش بریزد. در فاصله ی یک ساعت هر سه خواهر خانم الف هم که ساکن امریکا هستند عکس را روی صفحه خودشان می گذارند. گوشی را بر می دارم و زنگ می زنم و از خانم الف می پرسم  واقعا فکر می کنی که کسی برای تو پول خواهد فرستاد؟ با بی حوصلگی می گوید : نمی دونم؛ همه شِیر کرده بودن منم کردم؛ سنگ مفت گنجشک مفت؛ از به اشتراک گذاشتنیش که ضرر نمی کنم؛ می کنم؟

خانم الف یک احمق است چون:

 حوصله ی فکر کردن ندارد.

 فکر می کند چون ادمهای دیگه کاری را انجام دادن آن کار مانع یا ضرری ندارد

قابلیت به کار گیری مغز خودش برای محاسبه و تحلیل را ندارد

متوجه نیست که حداقل ضرر به اشتراک گذاشتن یک مطلب احمقانه نشان دادن حماقت کسی است که آن را به اشتراک گذاشته.

____________________________________________________________

آقای ش. ص دیشب مطلبی در فیس بوک به اشتراک گذاشته در مذمت  فوت کردن غذا. در این مطلب که شبیه چرندیات دکتر روا زاده است آمده که هوای دهان مرکب از یک اتم هیدروژن و دو اتم اکسیژن است و نتیجه گیری شده که فوت کردن به غذا باعث بروز سنگ کلیه می شود! آقای شین دیپلم تجربی دارد پس حداقل باید ساختار اتمی هیدروژن  و اکسیژن را بداند و همچنین سنگ کلیه را بشناسد. با همه ی اینها نمی تواند چرندیات را از یک کشف علمی تشخیص بدهد و در کمال خریت آن را باز نشر می کند.

آقای شین یک احمق است چون:

 نمی خواهد از دانشی که دارد استفاده کند و در مواجهه با یک گذاره   گزاره جدید به دانسته هایش رجوع کند.

 نمی تواند در مواجهه با یک سوال به منابع معتبر علمی مراجعه کند، آن هم وقتی که گوگل کردن هرچیزی کمتر از چند ثانیه اب می خورد.

  حتی ترکیب هوایی که نفس می کشد را نمی داند تا از خودش بپرسد که اگر اکسیژن و دی اکسید کربن فوت آدم ضرر دارد تکلیف اکسیژنی که  توی هواست و  20 % حجم هوای اطراف ما را تشکیل می دهد چه می شود؟

فکر می کند برای مشکلات پیچیده جوابهای ساده ای مثل فوت نکردن به غذا وجود دارد.

_____________________________________________________________

این بزرگواران مشتی هستند نمونه ی خروار. ناگفته نماند که هر دو آدمهای نازنین و دوست داشتنی و بی ازاری هستند. من شخصا هیچ مشکلی با هیچ کدام و هرکس که بخواهد هر مزخرفی را هرکجا که دوست دارد به اشتراک بگذارد ندارم. سوال من این است که ایا حماقت امری است شخصی یا اجتماعی؟ به عبارت دیگر ایا ما حق مداخله در خریت دیگران را داریم؟ آیا باید گذشت و تماشا کرد و دید که بعضی ها جور دیگری فکرمی کنند یا اساسا فکر نمی کنند؟ آیا در نهایت ما تاوان حماقت دیگران را  پس نخواهیم داد؟ بگذارید سوالم را اینجوری مطرح کنم: آیا خانم الف و شین؛ پسله ی همان نسلی نیستند که در ماه عکس امام را دیدند؟ و اگر هستند چرا درس خودشان را نگرفتند؟ علی القاعده بعد از اینهمه رنجی که نسل ما بابت حماقت و زودباوری های پدرانمان کشیده امروز باید سعی کنیم که کمتر خر باشیم. اما آیا چنین چیزی ممکن است؟ آیا اساسا یک آدم احمق می تواند شروع به تفکر منطقی کند؟ برای پاسخ به این سوال باید به طور دقیق تر وارد نورولوژی و ساختار ذهنی این آدمها شد و دید چه چیزی منجر به خریت آدمها می شود و نقش محیط، تربیت و سیناپس های عصبی را در ساختار ذهن آنها به دقت جستجو کرد و به این سوال اساسی پاسخ داد که  چه مکانیسمی باعث می شود که انسان قدرت تفکرش را از دست بدهد؟ چرا بعضی ها انقدر احمق هستند؟ آیا رابطه ای میان تحصیلات و خریت وجود دارد و اگر پاسخ منفی است چرا؟ و در پایان آیا خریت چیز بدی است؟  آیا حماقت می تواند یک جور فضیلت باشد؟

(این مطلب ادامه دارد)                                                                                      (مژان )

 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 11:25 ] [ چند تا دوست ]
همیشه تو جمع بچه ها بحث دختر و دختر بازی که میشد یه جورایی خوشحال میشد .حالت کسی رو میگرفتم که

دکترای یک کاری رو داره و دانشجوها ازم سوال می پرسیدن.منم جواب میدادم  و راهنمایی میکردم به خودم افتخار

میکردم یا لاشی بودن رو افتخار می دونستم.من نه پول داشتم نه امکانات اما خودم رو جای بچه پول دارا جا میزدم

با هر دختر نهایتا ۱ یا اگه دیگه اخرش بود و .. ۲ هفته دوست میشدم. اما ....

معمولا با بیشتر از ۱ نفر بیرون نمیرم  چون آدم رو بد جلوه میده اون روز هم با یکی از دوستام بودم توی یک رستوران یک خانواده بودن نزدیک ما تا دخترشون رو دیدم چشم گرفت.نه قدش بلند بود.نه هیکلش جلب توجه میکرد نه عشوه و .... نه هیچکدوم فقط ار دوز داد میزد که خانومه ادم حسابیه و پدر مادر داره

هرچی نیگاش کردم نگاه نمیکرد معمولا دختر اگه به نگاهت جواب نده یعنی نه منم دنبال نمیرم اما این فرق داشت

 

خودش هیچی نیگا نمیکرد اما خواهرش بد جور راه میداد.یه گوشه دادم و تو یک فرصت مناسب شمارمو دادم به خواهرش قرار اول خواهرش و اورد منم واقعیت رو گفتم و با هر زحمتی بود دوست شدم .

یه هفته گذشت ازش خیلی خوشم اومده بود با اینکه وضع مالیش خوب بود اما  اصلا واسم کلاس نمیزاشت

منم دیگه لازم نبود فیلم بازی کنم راحت بودم باهاش  همه چی خیلی خوب بود.بهم یاد داد که واسه یکی باشم

شبا تا دیر وقت باهاش حرف میزدم به هیشگی نیگا نمیکردم .دیگه واسه س.ک.س و دختر حریص نبودم

استرس نداشتم که  یکی میخواد سرم کلاه بزاره و ... یک ماه دو ماه  شش ماه گذشت انقد نزدیک بودم بهش

که دیگه نمیدیدمش کم کم چشمام حریص شد دخترای دیگرا و حرص نیگا میکردم  و مقایسه.

دیگه چشام فقط نقصاشو میدید هرکار کرد طفلی چند بار بهم گفت احساسم میگه که با یکی هستی اما من هر بار بهش اطمینان میدادم که فقط تو

دیگه خسته شدم حتی حرف زدن با یک دختر خیلی معمولی رو به اون ترجیح میدادم .وقتی خواستم باهاش تموم کنم ببهم هیچی نگفت حرفامو گوش کرد چشاش خیس شد و رفت رفت و دیگه پیداش نشد گوشیش هنوز روشن بود چند بار زنگ ردم صداشو شنیدم اما من با این همه پررو یی روم نشد یک کلمه حرف بزنم .

دخترای زیادی توی زندگیم اومدن و رفتن خیلیاشون ادای عاشقا رو خوب در اوردن خیلیا خواب خیلی خوبی داشتن خیلیا .....

این همه به قول خیلیا زرنگی دم به تله ندادن  تعهد نداشتن به کسی  اخر چی نسیب من کرد؟؟؟؟

دوستام کسایی که من میشناسم و از من خیلی کوچیکترم حتی قبل ازدواجشون با خانوم بعضیاشون دوست بودم و ... اونا همشون شب که میرن خونه میبینن یکی منتظرشونه  یکی دوستشون دارم اما من چی ٌْهر روز مثل قبل بدون هیچ ثمره ای و هیچ هدفی هر روز تنهای تنهای تنها   (کیان)



[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 20:28 ] [ چند تا دوست ]

دختربودن تاوان دارد بزرگ میشوی دل میبندی عاشق میشوی تنت رابه او میسپاری نه از روی هوس بلکه ازروی عشق وقتی دلش را زدی او میرود آنگاه تو یک هرزه ای ولی او فقط کمی دختربازی کرده

(ندا)

          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

Archive
Menu