داستان کوتاه.
داستان هاي كوتاه و مسائل اجتماعی
[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 15:9 ] [ چند تا دوست ]
از این به بعد هر هفته یکی میاد اینجا و خاطره شکستی که توی رابطه خورده رو مینویسه تا هم خودش ارم شه و هم ما یه چیزی یاد بگیریم . شما هم اگه خاطره ای از کسی دارین که هر وقت تنها میشین گوشه دهنتونه واسه ما بنویسید.

 

 

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 18:48 ] [ چند تا دوست ]

 

 

روز اول

روز اول روزی که دختر و پسر همدیگرو می بینن (آشنایی شکل می گیره) مکانش رو نمیشه پیش بینی کرد اما به عقیده خیلی ها خیلی مهمه که کجا باشه اخه رابطه ای که تو پارتی شروع بشه تو رختخواب تموم میشه.

یکم جسارت از طرف پسر لازمه که جلو بیاد و شماره ای بده و ....

البته خیلی ها رو دیدم که یا خیلی احمق یا هرزه هستند چون به هر کسی به زور مزاحمت هم که شده شماره میدن بدون اینکه طرف مقابل علاقه ای نشون بده که حداقل و بهترینش البته به نظر من ارتباط چشمیه.از اون سمتم دخترایی هستند که از هر کسی شماره میگیرن

هفته اول

از روزی که رابطه شروع میشه ذهن ها درگیر میشه و همه چیز به بهترین شکل پیش میره با توجه به هدفشون هر کی یه جور دروغ میگه نظرا نزدیک به هم  مخالفت ندارن حتی توی انتخاب یک آهنگ

باید اعتراف کنم که واسه یک دختر این یک هفته بهترین روزای زندگیشه.عاشق میشه به آینده و خوبیای طرفش فکر میکنه .به تفاهم های ساختیگی فکر میکنه و ....

پسرا هم خیلی مهربون و  عاشق پیشه هستند تو این مدت .روزی ۱۰۰ تا اس ام اس.زنگ زدن های زیاد .بیرون رفتن های همیشگی.(عزیزم امروز برنامت چطوره امروز کار دارم باید برم دانشگاه.دلم واست تنگ شده بزار بیام برسونم باشه خیلی خوبه ) به نظر این جمله دختر رو زیر و رو میکنه مطمئن میشه که واسه طرف مقابل خیلی ارزشمنده.

هفته دوم

شب بیداری ها و بیرون رفتن ها و ابراز عشق ها جواب میده و اعتماد به وجود می یاد رابطه میره توی رختخواب عذاب وجدان فکر آبنده مبهم  خیانت به پدر و مادر دختر رو عذاب میده اما تحمل تحمل تحمل

با توجه به جاذبه های رختخوابی دختر و امکاناتی که پسر داره (امکانات بیشتر مورد بیشتر) رابطه  یکی دو هفته یا یک ماه ادامه داره

البته شاید بیشتر طول بکشه یک هفته  یک ماه یا بیشتر

پرده آخر

اس ام اس ها کم کم تعدادشون کم میشه زنگ زدن ها هر روز کمتر از دیروز(دینگ دینگ)

دیگه خبری از شب بیدار بودنا نیست.دیگه پسر قصه ما مهربون نیست.اختلاف سلیقه کم کم زیاد میشه.مقایسه ها شکل میگیره همدیگرو با دوست دوستاشون مقایسه میکنن.

دختر احساس پوچی.شکست.خر بودن.اعتماد به نفسی که داغون شده غروری که له شده.گریه های شبانه .فیلم بازی کردن که خانواده نفهمه.بیزاری از رابطه.سیگار.مشروب و....برای رها .تنفر تنفر و گذشت زمان

نتیجه.

هم دختر و هم پسر عذاب وجدان دارن.هر دو نسبت به جنس مخالف بی اعتماد.

سوال اینجاست  چرا؟به خاطر کمبود محبت ها.نبود که سطل اشغال واسه تخلیه کمر)

سخت شدن ازدواج.و....... شما بگید.

آیا با این طرز فکر ها و این روحیه ها فردا همسر و پدر و مادر خوبی واسه بچه ها مون هستیم.

 

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 19:49 ] [ چند تا دوست ]
از این به بعد هر پنچشنبه یک مهمان داریم که اینجا یکی از خاطراتشو مینویسه مهمان این هفته دکتر آرش

 

مرد جوان در پایان ساعت کاری وارد مرکز میشه. یکی از پرسنل داخل اتاق بایگانی

هست و یکی دیگه توی آبدارخونه داره دوپینگ میکنه. پرسنل با سابقه ما هم طبق

معمول سرش تو سطل زباله در جستجوی قطعه گمشده خودشه! مرد جوان از پشت

 دریچه چند بار صدا میکنه اما کسی جوابشو نمیده. ظاهرا کسی داخل پذیرش

نیست. زیر لب یه فحش آبدار نثار میکنه. اما نه اونقدر زیر لب که پرسنل سر به سطل

ما نشنوه. ناگهان سرشو بالا میاره و مثل اجل معلق روبروی مرد جوان میایسته.

 

مرد جوان شوکه میشه و زبونش بند میاد.

 

-چی گفتی؟

 

- مم..من چیزی نگفتم.

 

- مرد باش و بگو با کی بودی.

 

- داشتم با موبایل صحبت میکردم.  

 

- خب حالا چیکار داری؟

 

- با دکتر کار دارم.

 

- کارت چیه؟ به من بگو.

 

- کار خصوصیه. باید به دکتر بگم.

 

بالاخره رضایت میده و اونو پیش من میفرسته. کارگر ساده ساختمانی هست. اینو از

روی لباسهاش فهمیدم. میگه یه مشکلی واسه دوستش پیش اومده و یه سئوالی

از شما داشت ولی چون خودش روش نمیشد منو فرستاد.

 

ــ خب حالا بگو مشکل دوستت چیه؟

 

ــ دوستم داره از همسرش طلاق میگیره و دادگاه دارن. شب اول ازدواج متوجه شد

که همسرش دختر نیست. حالا شما میتونین اینو ثابت کنین که توی دادگاه بهش

کمک بشه؟

 

همه چی دستم اومد. این سئوالی هست که خیلی ها ازم میپرسن. همه بدون

استثنا پای یه دوست خیالی رو وسط میکشن و مدعی هستن که پیگیر کار اون

هستن. ولی چند تا سئوال که میپرسیم خیلی زود قافیه رو میبازن و خودشونو لو

میدن و معلوم میشه که خودشون بازیگر اصلی این تئاتر زندگی هستن.

 

مصداق واقعی تف سر بالا. ادعایی که هیچوقت ثابت نمیشه و بیشتر مایه

شرمساری مدعی و بدتر از اون مایه آبروریزی دختر بیچاره و  خونواده اون هست. یه

حربه کثیف از طرف مردایی که موقعیت خودشونو در خطر میبینن و حالا با مطرح کردن

این موضوع میخوان که از زن امتیاز بگیرن یا مرعوبش کنن.

 

 ــ رفیقت چطور متوجه این موضوع شد؟

 

ــ خب معلوم بود دیگه. آخه ....

 

ــ شما چطور این جزییات دقیقو راجع به همسر دوستت میدونی؟

 

ــ دوستم اینارو بهم گفته!

 

ــ عجب دوستی داری! قدرشو بدون. چه مدت از ازدواجشون میگذره؟

 

ــ شیش ماه.

 

ــ ولی اینایی که گفتی هیچکدوم دلیل نمیشه. ممکنه پرده از نوع ارتجاعی باشه و

اصلا پاره نشه یا اینکه خونریزی به سمت داخل اتفاق بیافته و چیزی قابل مشاهده

نباشه. دلایل دیگه ای هم هست که این ادعا رو رد میکنه.

 

ــ ولی من مطمئنم.

 

ــ شما چطور جای دوستت اینقدر مطمئنی؟

 

ــ نه! منظورم اینه که دوستم مطمئنه!

 

بهش خیره شدم. از نحوه رفتار و گفتار جسارت آمیزش معلومه که هیچ تعهدی نسبت

به زن و زندگی نداره. کاملا مشخصه که آمادگی برای یه زندگی مشترک نداشته و

فقط از سر کنجکاوی اینکارو کرده. حالا هم تاریخ مصرف این ماجراجویی تمام شده و

باید یه جوری خودشو خلاص کنه. به هر قیمتی که شده. واسش توضیح میدم

ادعایی که مطرح کرده قابل اثبات نیست و بهتره این مناقشه طور دیگه ای حل بشه.

 

از پیشم میره ولی بعید میدونم تونسته باشم نظرشو عوض کنم.

 

چند روز بعد یه زن جوان به اتفاق مادرش وارد مرکز میشن. رادارهای قوی یکی از

پرسنل ما مرد جوان رو جلوی مرکز دیتکت میکنه که تا دم در مادر و دخترو همراهی

کرد ولی داخل نشد. چون دیگه نمیتونست مدعی بشه تا این حد پیگیر کار دوستش

هست.

 

کاملا مشخصه که زن جوان نسبت به مرد از یک سطح اجتماعی بالاتر برخورداره. مادر

دخترشو ملامت میکنه که عشق چشماشو کور کرده بود و به حرف ما اعتنایی نکرد.

دختر اما اصرار داره اتفاقیه که افتاده و حالا وقتشه این جرثومه رو از زندگیش و حتی

اسمشو از شناسنامه ش پاک کنه.

 

درخواست تست بارداری و معاینه هایمن میکنم و اونا رو راهی میکنم. فردا ی اونروز با

جواب نامه ها بر میگردن. بر اساس نتیجه معاینه امکان تعویض شناسنامه وجود نداره.

قصد ندارم اینو بهشون بگم. ترجیح میدم نامه رو سربسته بفرستم دادگاه تا اونجا

مطلع بشن. این طوری دردسرش واسمون کمتره. اما امان از دست این پرسنل

فضول! انگار میخواستن بابت این خبر ازشون مژدگانی بگیرن که صاف بردن گذاشتن

کف دستشون.

 

مادر نتیجه معاینه رو قبول نداره و مدعیه دخترش از ابتدا با شوهرش اختلاف داشته و

هیچوقت با هم رابطه نداشتن!

 

به مادر نگاه میکنم. بیچاره چقدر ساده هست. اگه اینطور نیست چقدر ما رو ساده

فرض کرده. درست مثل اینه که یه تیکه گوشت بذاری جلوی گربه گرسنه و ازش

انتظار داشته باشی مودبانه فقط بو بکشه و بره کنار! یا شایدم نمیدونه که جوونای

این دوره زمونه چقدر تند و تیزن.

 

چاره ای ندارم. واسه مطمئن شدن ایشون یه نامه دیگه مینویسم و دخترشو به یه

مرکز دیگه معرفی میکنم. جواب نامه فردا آماده هست. مادر فاتحانه وارد اتاق میشه

و کنارم میشینه. دختر بدون اینکه حرفی بزنه و حتی سلام کنه روبروم میشینه و به

زمین نگاه میکنه.

 

پرونده رو باز میکنم. وای! چی میدیدم؟ همکار معاین ما هایمن رو دستنخورده و دخترو

باکره گزارش کرده بود! سرم سنگین شده بود و فکم قفل کرده بود. خیلی ناراحت

شده بودم. البته نه اینکه از نتیجه معاینه بهم ریخته باشم. چون اصولا بهم ربطی

نداشت. ناراحتی من بابت این بود که دو مرکز پزشکی قانونی مجزا که هر کدوم

مدعیه با دقت بالایی نتایج رو اعلام میکنه دو جواب کاملا متضاد گزارش کرده بودن. از

اینکه هزاران بار نتایج ارائه شده توسط اونارو بی کم و کاست به مراجع قضایی

منعکس کردم احساس گناه میکردم.

 

مادر با نیشخند بهم نگاه میکنه و منتظر عکس العمل منه. دستم به قلم نمیره. یکی

از پرسنل که انگار متوجه نکته ای شده اومده و مثل "برونکا" بالا سرم ایستاده. بعد

بدون اینکه چیزی بگه انگشتشو میذاره روی عکس دختر که بالای نامه چاپ شده بود.

 

ــ خب که چی؟

 

آروم زیر گوشم میگه: خال سمت راست صورت!

 

به عکس دقت میکنم. یه خال کوچیک روی صورت میبینم. سرمو بلند میکنم و به

چهره دختر نگاه میکنم. اثری از خال نیست. حالا فهمیدم. یکی دیگه رو جای خودش

فرستاده بود برای معاینه. بیشتر که به عکس و دختر نگاه میکنم متوجه میشم که

کاملا شبیه هم نیستن. ولی شباهت زیاده. احتمالا خواهرش بوده.

 

مادر که متوجه موضوع میشه شروع به مغلطه میکنه. برخورد شدیدی باهاش میکنم.

پرسنل وارد عمل میشن و از مادر میخوان تا وضعیت بدتر از این نشده کوتاه بیاد.

 

چند دقیقه بعد از اتاقم بیرون میام. مادر و دختر مغموم جلوی پذیرش ایستادن. مادر

سرشو بین دستاش گرفته. پرسنل با سابقه ما داره دخترو نصیحت میکنه. واسش

توضیح میده که باید چشماشو باز کنه و دنبال یکی که هم شان خودشه بگرده و نباید

همسرش وصله ناجور باشه.

 

چقدر حرفاش شبیه نوشته های "شل سیلوراستاین" نویسنده کتاب "در جستجوی

قطعه گمشده" هست. خب طبیعیه وقتی که آدم توی سطل زباله دنبال قطعه

گمشده خودش میگرده چیزی به جز زباله نصیبش نمیشه! این پرسنل ما اینو بهتر از

هر کسی میدونه.

 

از صمیم قلب آرزو میکنم روزی برسه که تابویی به نام "بکارت" در جامعه ما مطرح

نباشه. شاید تا حالا متوجه شده باشید که من مقید به یه ایدئولوژی مکتبی هستم

ولی به هیچ وجه این آرزو رو مغایر با اعتقادات خودم نمیبینم.

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 18:8 ] [ چند تا دوست ]

 

کیان

اگر خوشبختی را برای يک ساعت می خواهيد، چرت بزنيد.


 

اگر خوشبختی را برای يک روز می خواهيد، به پيك نيك برويد.

اگر خوشبختی را برای يک هفته می خواهيد، به تعطيلات برويد.

اگر خوشبختی را برای يک ماه می خواهيد، ازدواج كنيد.

اگر خوشبختی را برای يک سال می خواهيد، ثروت به ارث ببريد. اگر خوشبختی را

برای يک عمر می خواهيد، ياد بگيريد كاری را كه انجام می دهيد دوست داشته

باشيد

 

 

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 19:4 ] [ چند تا دوست ]

تقریباً تمام افراد ناموفق از نوعی بیماری فكری رنج می‌برند. این بیماری كه افكار را

ضعیف می‌كند «بهانه‌جویی» نام دارد.

هر‌چه فرد موفق‌تر باشد، كمتر به دنبال بهانه‌جویی می‌رود و اصولاً تفاوت بین كسانی

كه با وضعیت بسیار رخوت‌انگیز به كار و شغل فعلی خود چسبیده‌اند و دائم در

اضطراب از دست‌دادن آن هستند و افراد موفق در میزان حاشیه‌روی و بهانه‌جویی‌های

آنهاست. برای درك صحت این مطالب یك انسان موفق را در نظر بگیرید. او تمام

بهانه‌هایی را كه یك انسان ناموفق به كار می‌برد، می‌توانسته به كار ببرد اما این كار

را نكرده اما برعكس آنهایی كه در زندگی به‌جایی نرسیده‌اند و برنامه‌ای هم برای

رسیدن به‌جایی ندارند، یك دایره‌المعارف كامل از توجیهات روزمره برای كارهایشان

دارند و اغلب نیز حاضر جواب و خودرای هستند. رایج‌ترین شكل بهانه‌جویی نداشتن

سلامتی است كه با كلماتی مثل «حالم خوش نیست» و یا «فلان بیماری را دارم»

همراه است. اما همه می‌دانیم كه بسیاری بوده و هستند كه با وجود معلولیت‌های

بسیار عمیق و جدی، به مراحل بالایی از سطح علم و فناوری دست یافته‌اند و نیازی

نیست كه نام آنها را یادآوری كنیم. ناخوشی با صدها شكل مختلف برای توجیه به كار

می‌رود و عاملی برای نپذیرفتن مسوولیت و یا عدم كسب درآمد بیشتر و امثال

آنهاست. حال برای درمان چه باید كرد؟ درباره بیماری خود صحبت نكنید: تكرار اینكه

بیمار هستید حالتان را بدتر می‌كند. شاید با تكرار اینكه بیمار هستید مقداری

دلسوزی را به خود جلب نمایید اما هرگز احترام و صمیمیت افراد را نمی‌توان به دست

آورد.

 

نگران نباشید. درباره بیماری فكر هم نكنید زیرا دچار وسواس فكری خواهید شد.

همین اندازه سلامتی مكفی است. در حكایتی مردی آمده است كه از بی‌كفشی

خود می‌نالید اما هنگامی‌ كه نگاهش به شخصی بدون پا افتاد به حال خود امیدوار

شد. از همین مقدار تندرستی خوشحال باشید تا دچار مشكل نشوید.

 

تكرار كنید «آرام رفتن بهتر از نرفتن است». زندگی به اندازه كافی سخت هست پس

آن را با خوابیدن در بستر بیماری هدر ندهید. برخیزید و تصمیم خود را برای حركت

عملی كنید.

فقدان هوش یكی از بدترین و شایع‌ترین انواع بهانه است. زیرا كه مبتلایان به این نوع

نگرش از این ضعف خود دم نمی‌زنند تا غرور خود را حفظ كنند و به نوعی این یك

توجیه داخلی و شخصی است. نشانه این نگرش كلماتی مثل اینهاست، «برای این

كار ساخته نشده‌ام»، «استعداد این كارها را ندارم»، «از كارهای پیچیده متنفرم».

 

اغلب مردم یا درباره ذكاوت دیگران اغراق می‌كنند و یا بهره هوشی خود را دست كم

می‌گیرند. اما مساله این است كه نمی‌دانند «نوع نگرش مهمتر از بهره هوشی

است».

 

یك فرد با بهره هوشی حدود ۱۰۰ و دید مثبت بیشتر از یك نابغه با بهره هوشی ۱۴۰

و دید منفی، كاربرد و احتمال موفقیت دارد.

 

هرگز فكر نكنید كه نمی‌توانید استعدادی را در خود پرورش دهید كه در خانواده شما

كسی آن را نداشته.

 

این توصیه پدر علم فیزیك نوین را نیز در جایی یادداشت كنید: «بهتر است ذهن خود را

برای فكر كردن آماده كنید نه برای انبار كردن بی‌هدف اطلاعات»

 

برای بیرون رفتن از این مشكل راهكارهای زیر را به كار ببندید.

 

- دیگران نابغه و شما كودن نیستید. خودتان را دست‌كم نگیرید زیرا كه تاثیری روی

احوال و وضع شما ندارد. به دنبال كشف استعدادهای خود و پرورش آنها باشید به

دنبال راهی برای تنظیم افكار خود باشید.

 

تكرار كنید «نگرش‌های من مهمتر از هوش من است». در كارهای روزمره دلایل

پیروزی را نیز در نظر داشته باشید. این نگرش كه «دارم برنده می‌شوم» را همیشه

به كار ببندید. از هوش خود برای توجیه استفاده نكنید، برای پیشرفت استفاده كنید،

برای تغییر وضعیت.

 

فكر كردن بهتر از انبار كردن است. با استفاده از ذهنیت خود به خلاقیت و آفرینش

دست بزنید. مهم نیست چه كاری است و به چه اندازه اهمیت دارد. این آفرینش یا

خلاقیت می‌تواند خلق یك اثر هنری، یك تكنیك مهندسی در كار و یا حتی تغییر

دكوراسیون منزل و یا شاید جابه‌جا كردن كتاب‌ها و وسایل شخصی خودتان باشد.

راه‌های جدید را انتخاب كنید. بهانه فقدان سن كه در بسیاری از موارد شاهد آن

هستیم به دو صورت دیده می‌شود یعنی یا می‌گویند كه برای این كارها پیر شده‌ایم و

یا می‌گویند برای این كارها هنوز جوانیم. البته تعداد كسانی كه با سن خود سازگار

نیستند كم نیست. ایشان خود را با یك توجیه ساده مربوط به سن و سال راحت كرده

و از زیر بار مسوولیت فرار می‌كنند. در بیشتر اوقات كسانی كه در ادارات مختلف

می‌خواهند جلوی كار جوانان را بگیرند این بهانه را به شكلی دیگر مطرح می‌كنند،

یعنی می‌گویند شما برای این كار زیادی جوان هستید، اما این بیشتر به دلیل عدم

استحكام موقعیت ایشان است نه جوانی شما زیرا سن و سال را شرایط روحی

مشخص می‌كند نه چیز دیگر. برای جلوگیری از این مورد نیز راهكارهایی وجود دارد.

 

-تكرار كنید «هنوز سنی ندارم». با تكرار این كلمه آن هم در حالی كه به دنبال افقها و

راه‌های تازه در زندگی می‌گردید، می‌توانید ثابت كنید كه سن و سال شما از

همسالان شما كمتر است، شادابی‌تان بیشتر و تجربه‌هایتان پویاتر. فراموش نكنید

آنان كه خود را بسیار مسن می‌نمایانند به مرگ نزدیك‌ترند.

 
[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 18:58 ] [ چند تا دوست ]
در دوران کودکی امیلی، گاه اشخاص به او می‌گفتند که احساساتش مناسب موقعیت‌ها نیستند. برای مثال، در دوازدهمین سالروز تولدش، امیلی غمگین بود و برای پنهان کردن احساساتش تلاش نمی‌کرد. مادرش در مقام توصیه به او می‌گفت: «روز جشن تولدت است و باید خوشحال باشی. باید لبخند بزنی و روز خوشی داشته باشی.» یک بار هم وقتی مادربزرگ امیلی از دنیا رفت، مادرش به این دلیل که او در باغ بازی می‌کرد، به تندی به او پرخاش کرد: «نخند. مگر نمی‌دانی کسی مرده است؟ باید سوگواری ...کنی.»
در این مواقع و در بسیاری از موقعیت‌های دیگر، امیلی را به خاطر خودش بودن شماتت می‌کردند و او را به دلیل احساسات خودجوش سرزنش می‌کردند. هر بار این اتفاق می‌افتاد، امیلی گیج و سردرگم می‌شد و به همین دلیل نمی‌توانست به احساساتش اعتماد کند. او این مشکل را با خود به دوران بلوغ برد. برای انجام هر کاری ابتدا از دیگران نظرخواهی می‌کرد و اگر کسی از او چیزی می‌پرسید، جوابی برای گفتن نداشت. می‌گفت: «نمی‌دانم.» و بعد از دوستانش در این‌باره نظرخواهی می‌کرد. امیلی باید راه اعتماد کردن به خودش را می‌آموخت. باید یاد می‌گرفت که به مکنونات قلبی خود اعتماد کند.
در سی و دو سالگی تصمیم گرفت که عروسک بسازد و از طریق پست به فروش برساند. تمام عمر کارش دوخت و دوز بود. صدها عروسک برای دوستانش درست کرده بود و اکنون می‌خواست که این سرگرمی را حرفه‌ی خود کند.

اما افراد خانواده و دوستان نگرانش بودند. باید مبلغ بالایی سرمایه‌گذاری می‌کرد و تجربه هم نداشت و تضمینی هم در کار نبود که عروسک‌ها به فروش بروند. وقتی شمار بیشتری از دوستانش در مقام دلسرد کردن او حرف زدند، امیلی به تدریج از ذوق افتاد. به جای آن تصمیم گرفت دوباره به کالج برود و رشته‌ی دیگری بخواند. در همین زمان بود که یکی از دوستان امیلی به او پیشنهاد کرد برای مشاوره به من مراجعه کند.

بعد از اینکه مفصل درباره‌ی برنامه‌اش با او صحبت کردم، از او پرسیدم: «بدون توجه به مشکلات عملی و بدون توجه به نتیجه‌ای که به دست می‌آید، آیا اگر قرار باشد کاری انجام بدهی، این کار را انتخاب می‌کنی؟»
امیلی بدون لحظه‌ای درنگ پاسخ داد: «بله، عروسک تولید می‌کنم و آن را می‌فروشم.»

به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم و با حیرت به او نگاه کردم، گفتم: «این روشن‌ترین پاسخی است که تاکنون از کسی شنیده‌ام.» خود امیلی هم از آشکاری پاسخی که داده بود حیرت کرده بود.
وقتی از او پرسیدم در این صورت چرا این کار را نمی‌کند، جواب داد: «من همیشه کاری را که دوستان و بستگانم توصیه می‌کنند انجام می‌دهم.»
سکوت برقرار شد.
به او گفتم: «مگر غیر از این است که برای انجام چنین کاری باید به خودت اعتماد کنی؟»
امیلی مدتی به زمین خیره شد و بعد گفت: «حق با شماست. مطمئن نیستم که بدون حمایت کسی بتوانم کاری انجام دهم.»
دری گشوده بودم و این گونه به امیلی فرصت داده بودم تا انتخاب کند به تنهایی راه برود. او تصمیم گرفت به توصیه‌ی من عمل کند. کسب‌وکارش به مراتب بیش از آنچه فکر می‌کرد، وسعت یافت. وقتی تعهد او نسبت به خودش ثابت شد، دوستان و بستگانش هم بر حمایت از او افزودند.
همان‌طور که زندگی امیلی نشان می‌دهد، اعتماد به غریزه و به پیام‌ها قدم بزرگی در جهت رشد و اعتلای معنوی است که راهتان را برای رسیدن به جایگاهی که در پیش دارید مشخص می‌سازد.

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 18:20 ] [ چند تا دوست ]

(مژان)

یکی از بیشترین سوالاتی که از آدمهای خرد گرا پرسیده می شه اینه که «چی کارشون داری؟ واقعا چه اشکالی داره که یک نفر به شیاطین و ارواح، سفره ی ابولفضل و یا به خواص معجزه آسای گل کلم اعتقاد داشته باشه، ضررش چیه؟»

پاسخ این است که واقعا اگر از لحظات گذرا و بی ضرری که  صرف نگاه انداختن به ستون طالع بینی هفتگی شود بگذریم، هر باوری که ریشه اش در منطق و واقعیت های علمی  نباشد می تواند واقعا در حد مرگ خطرناک باشد. اگر فکر می کنید که دارم اغراق می کنم بیایید نگاهی به داستان تلخ کندیس که درهمین سال  2000 اتفاق افتاده بندازیم:

 کندیس که دختری ده ساله و کاملا سالم است مشکلات کوچک رفتاری و تربیتی دارد که باعث می شود مادرش او را پیش یک درمانگر در کلرادو ببرد که به روش عجیبی برای ایجاد اتصال دوباره بین کودک و والد اعتقاد دارد (AT ). بر طبق این نظریه ی نامعمول، کودک در شرایط دوباره ی رحمی و زایمان قرار داده می شود تا حس به دنیا آمدن را یک بار دیگر تجربه کند و از نظر ذهنی به دوران شیرخوارگی باز گردد و آن وقت والدین وارد داستان شده و کودک را در آغوش می گیرند و با بطری به او شیر می دهند و اینگونه اتصال دوباره ای بین کودک و والد برقرار می شود. این روش درمانی در مرکزی زیر نظر نظریه پرداز این تثوری، کانل واتکینز، و یک مشاور روانشناس به اجرا در آمد و از تمام مراحل فیلم گرفته شد. ابتدا کندیس را وارد کیسه ای ضخیم کرده (شرایط جنینی) و صورت و چشمهایش را با پارچه ای می پوشانند و به سر و صورتش ضربه های خفیفی وارد می کنند، وقتی کندیس هیچ واکنشی نشان نمی دهد؛ روانشناسان برای اینکه مقاومت درونی او را از بین ببرند، کودک نحیف سی کیلویی را در کیسه ی دومی قرار داده و رویش را با بالش می پوشانند و فشاری نزدیک به 700 کیلو پوند بر او وارد می کنند تا  «دوباره متولد شدن» را تجربه کند. در اینجا طفل از داخل کیسه با صدای خفه ای می گوید «خواهش می کنم؛ من نمی تونم نفس بکشم» اما روانشناس بالینی با این تصور که کودک برای خلاص شدن از آن وضع دارد اغراق می کند، به گروه همکارانش دستور می دهد که فشار را بیشتر کنند. پس از 40 دقیقه که دیگر صدایی از داخل کیسه نمی اید روانشناس بر سر کودک فریاد می کشد که به مبارزه برای به دنیا آمدن ادامه بده!!! اما نیم ساعت دیگر هم می گذرد و هیچ صدایی به گوش نمی رسد. تازه آن وقت است که واتکینز دستور می دهد که کیسه را باز کنند و با جسد کندیس رو به رو می شود. تشخیص مرگ به زبان علمی انسفالوپاتی ایسکمیک در اثر کمبود اکسیژن گزارش می شود. دست اندرکاران به شانزده سال حبس به دلیل کودک ازاری و قتل نا خواسته محکوم می شوند. گزارش نهایی هیثت منصفه اینگونه است:

اگرچه این روش درمانی عجیب و غیر علمی به نظر می رسد و ممکن است برای کودکان مضر باشد؛ نمی توان انکار کرد که این نظریه برخواسته از منطق پیچیده ی درونی روانشناسی است که متاسفانه با متدولوژی غلط به اجرا در آمده است.

به همین سادگی، این روانشناسان کندیس را به قتل رساندند؛ نه برای آنکه آدمهای بدی بودند، برای آنکه به افکار شبه -علمی ای باور داشتند که بر پایه ی جادو و خرافه بنیان نهاده شده بود. این فقط و فقط یک مثال گل درشت از خطر بالقوه ی روش تفکری است که بر پایه ی باورهای غیر علمی بنا شده است. به این مثال اضافه کنید، تلفات جانی آدمهایی را که به جای مراجعه به پزشک از اسطوخودوس و عصاره ی گل کلم برای درمان سرطان استفاده می کنند؛ آدمهایی که به جای رفتن به بیمارستان راهی امام زاده ها می شوند، کسانی که به جای بستن چرخ زنجیر در جاده های یخ زده  فکر می کنند با دادن صدقه  بلا را از خود می گردانند و به ته دره سرازیر می شوند، زندگی هایی که به جای مراجعه به یک مشاور با مراجعه به دعا نویس و کف بین از دست می رود، بیماری های کنترل شونده ای مثل صرع که با مراجعه به جن گیر هرگز درمان نمی شود… نمونه ها فراوانند. و  اینها فقط خطرات فردی ناشی از خریت است. از شرح خطرات جمعی که افکار خرافی، مدیریت آقا امام زمانی و باور داشتن به عکس امام در ماه بر سر یک جامعه می آورد می گذرم و قضاوت را به شما وا میگذارم که آیا واقعا خریت در سطح فردی و اجتماعی وضعیت بی خطری است یا خیر.

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 19:13 ] [ چند تا دوست ]

 

 

 

 

هوی.اهای.حسن.مادر وحید و...

اینا رو اقا جای اسم خانومش بهش میگه البته توی جمع چون واسشون افت داره که کسی اسم همسرشو بدونه.

روی کارت عروسی  این عده که کم هم نیستند عوض اسم خانوم نوشته دوشیزه مثلا  نادری

این کارا این چیزا واقعا غیرته؟؟؟ گفتن اسم خانومت توی اصول غیرت اینا مجاز نیست اما فحش دادن

کتک زدن و ناسزا گفتن توی کوچه و بازار چی؟

مرد بودن به عشق دادنه به اینکه حرف زن و بچت رو با اشتیاق گوش بدی و اونا هم ترسی نداشته باشن از  اینکه حرفاشونو به راحتی بزنن

اخه طبق آمار فرار از خونه.رابطه های غیر عادی  و پر خطر خیانت  به همسر یا ... تو این خانواده ها بیشتر دیده میشه اخه همسر و خواهر شما دوست خوش غیرت نیاز به محبت دارن حواستون باشه اون رو از جای دیگه گدایی نکنن اون وقته که اون بچه سوسول که از بچگی عارت میشد باهاش حرف بزنی میشه شاهزاده رویاهای اطرافیانت از ما گفتن.    (سارا سیروانی)

 

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 21:43 ] [ چند تا دوست ]
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم 18 ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه ...
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده
 
 
 
 
 
(کپی شده)


[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 21:48 ] [ چند تا دوست ]

          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

Archive
Menu