داستان کوتاه.
داستان هاي كوتاه و مسائل اجتماعی
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 10:28 ] [ چند تا دوست ]
مژان

 

مثل بز نشسته رو به روم و هربار نگاش می کنم، نگاهش رو از وسط سینه هام

می کشه بالا و لبخند بیخودی می زنه. به نحو عجیبی کند ذهن به نظر

میاد، تا حدی که تعجب می کنم چجوری تونسته مهاجرت کنه.  وقتی

داستانش رو تعریف می کنه می فهمم. کل ایده ی مهاجرت مال خانمش

بوده بعد که رسیدن اینجا و جا افتادن خانمش زده در ماتحتش وطلاق گرفته

 

و بچه ها رو برداشته و رفته. این خیلی شوک شده  که خانمش انقدر عوض

 

شده چون بقول خودش این که همون آدم بوده. بهش میگم:خوب شاید ایده

 

ی خوبی نباشه که وقتی همه چی عوض میشه آدم همون آدم بمونه. بهت

 

زده نگاهم می کنه و منظورم رو نمی فهمه. هشت ساله اینجاست اما

 

وقتی گارسون میاد که سفارش بگیره مِنو رو میگیره طرف من و میگه شما

 

زبانتون خوبه لطفا شما سفارش بدید. زبونم رو در می آرم که نشونش بدم

 

چقدر زبانم خوبه. با حالت معذبی می خنده. کلا مثل همه ی آدمهای خنگ

 

نه شوخی رو درک می کنه و نه به شوخی پاسخ میده. در طول شب با

 

اصرار عجیبی من رو «شما» خطاب می کنه که یک اشتباه استراتژیک

 

محض از نوع شهرستانی است.  چند تا سوال حاشیه ای می پرسه و میره

 

سر اصل مطلب، که خیلی تنهاست و دنبال یک رابطه ی دراز مدته و توی

 

یک کمپانی کار می کنه و در آمد خوبی داره و البته از ایران مدرک مهندسی

 

عمران داره. توی دلم میگم بلی، بلی. خدا رو شکر شام رو می آورند. موقع

 

شام هزار بار  تعارف می کند. کلا  دقیقا همون چیزی است که دوست

 

ندارم. در واقع از همه چیزش بدم میاد، از ادب بی نهایت غیر ضروری ش، از

 

تهی بودنش از طنز، و از همه  بیشتر خنگی ش. با این همه وقتی می رود

 

پول شام رو حساب کند در یک لحظه بازوها و قد بلند و هیکل تقریبا بی

 

نقص ش را نگاه می کنم و تصمیمم رو می گیرم.

 

***

 

 

از رستوران که بیرون میاییم، آویزون میشم به بازوش. شش ماهه که مرد

 

ندیدم و الان ضریب هوشی طرف اون قدرها هم برام مهم نیست. دم در

 

تعارفش می کنم تو اما هر قدر اصرار می کنم که بیا بالا چای بخور – که

 

معادل بیا بالا من رو بگاست-  مثل بختک چسبیده و فرمون رو محکم فشار

 

میده و میگه نه، نه، مزاحم نمیشم. داره از روی یک دستور العمل کار می

 

کنه و توی اون دستور العمل این کاری که من میخوام باهاش بکنم تعریف

 

نشده ست. همون طور که گفتن ِ»تو»به خانمی که اولین بار دیده تعریف

 

نشده است. می پرسم چرا؟ می ترسی بهت تجاوز کنم؟ میگه : خواهش

 

می کنم؛ اختیار دارین، این چه حرفیه می زنین.باشه برای بار بعد. اما بار

 

بعدی در کار نیست، از ماشین پیاده میشم و در را تقریبا می کوبم. با همان

 

لحن مودب می پرسد اجازه دارم باز باهاتون تماس بگیرم؟ با بیحوصلگی در

 

حالیکه دارم به سمت خونه میرم میگم: متاسفم من نمی تونم به کسی که

 

با من چای نخورده اجازه بدم که به من زنگ بزند. دلیل احمقانه ایه و دقیقا

 

به همین  دلیل جواب می ده. ماشین رو به سرعت پارک می کند و توی

 

پیاده رو دنبالم میدود و دستم را میگیره. توی آسانسور کم کم بارقه هایی از

 

هوش نداشته اش یا شاید هم غریزه بهش میگه که قراره چه اتفاقی بیفته،

 

برای این که دستم را به سمت لبش میبره ومچ دستم رو می بوسه. چراغ

 

را روشن می کنم و میرم توی آشپزخونه و کتری رو میزنم توی برق و خم

 

میشم از توی کابینت های پایینی فنجون در میارم که شورتم رو از جایی که

 

نشسته ببینه و شبهه ای براش باقی نمونه. از توی آشپزخونه داد میزنم

 

«ببخشید،  خونه ی من همیشه به هم ریخته است». جواب میده »

 

خواهش می کنم، اختیار دارین، این چه حرفیه می زنین.» دو تا چای کیسه

 

ای میندازم توی فنجون و میگذارم جلوش روی میز. با پلیور بافتنی نشسته

 

روی مبل و مونده با دست های درازش چی کار کنه، می گذاردش روی

 

زانوی من و میخواد لبهام را ببوسه، صورتم رو بر می گردونم، دوست ندارم

 

کسی رو که دوست ندارم لبم را ببوسه. چطور گرمش نیست حتی منم با

 

دیدن پلیورش گرمم میشه.. می پرسم اگه ازت بخوام این رو دربیاری فکر

 

نمی کنی که دارم لختت می کنم؟ میگه «خواهش می کنم؛ اختیار دارید

 

این چه حرفیه می زنین». بدنش ورزیده است و من  با یک جور هیزی که

 

هرچی پیرتر میشم بیشتر میشه نگاهش می کنم و با انگشتهام لمسش

 

می کنم. از اینجا به بعدش را به حکم غریزه  بلد است.  مثل مومن به حلوا

 

می افتد توی شیرینی خامه ای ها و در این کار چنان تعهدی نشان می

 

دهد که تازه می فهمم وقتی استادم از من میخواهد که متعهدانه تر روی

 

تزم کار کنم منظورش چیه. سرش رو میگیرم و  بلند می کنم و میگم چای ت

 

سرد شد، نمیخوای گلویی تازه کنی؟ با گیجی نگاهم می کنه. توضیح میدم

 

که چیزهای دیگه ای هم برای خوردن هست؛ نمیخوام ازت بد پذیرایی کرده

 

باشم. میگه » خواهش می کنم؛ اختیار دارین، این چه حرفیه می زنین».

 

متاسفانه تعهدی که در خوردن پیش غذا دارد، وقتی به غذای اصلی می

 

رسد ته می کشد و ظرف چند دقیقه کارش تمام می شود. زیاد تعجب نمی

 

کنم، باید حدس  می زدم. مردها یا 5 دقیقه ای هستند و یا 45 دقیقه ای و

 

یا اصلا دقیقه ندارند. مردهای  5 دقیقه ای مثل اصغر(شوهر سابقم)، عمر

 

مفیدشان در داخل بدن زن بین سی ثانیه تا سه دقیقه است خیلی زور

 

بزنند می شوند 5 دقیقه. البته در کل معمولا آدمهای خوبی هستند و 

 

بخصوص مادرشون رو هم خیلی دوست دارن ولی خوب از س+ک+س چیز زیادی

 

نمی دونن. مردهای 45 دقیقه ای به حد کفایت از س+ک+س می دونن.

 

مردهای بینهایت دقیقه ای بیش از حد کفایت در مورد س+ک+س می دونن و

 

یک آدمهای خطرناکی  تو مایه های آقای و. هستن. به هرحال مردهای 5

 

دقیقه ای فقط به درد این می خورند که شوهر آدم باشند. اون هم در

 

صورتی که خیلی پولدار باشند و آدم واقعا اهل خیانت کردن باشد. چماله

 

میشم اون سر تخت و پشتم را می کنم بهش و لحظه شماری می کنم که

 

برود اما محکم بغلم میکنه و سرش را توی موههام فرو می کنه و پشت

 

گردنم، گوشهام؛ و کتفهام و هرجایی که دم دستشه رو  با تعهدی عجیب

 

می بوسه، کلا آدم متعهدی ست و مثل بیشتر آدمهای متعهد نه جذاب

 

است و نه باهوش . انقدرمی بوسدم که ته دلم می بخشمش، با اینکه

 

هیچ چیز، هیچ چیز، سخت تر از بخشیدن یک مرد 5 دقیقه ای نیست و من

 

اگر روزی کاره ای بشم روی پیشونی این مردها یک علامت ضربدر می

 

گذارم که وقت مردم رو بیخودی تلف نکنن. توی تخت نیم خیز میشم و توی

 

نور کم توی چشمهاش که هیچ بارقه ای از هوش درش نیست نگاه می

 

کنم. دلم براش می سوزه، دلم برای خودم هم می سوزه. احساس می

 

کنم ازفرط استیصال یک بز رو گاییدم. می پرسم: به نظرت من دیوونه

 

نیستم؟ می گه» خواهش می کنم؛ اختیار دارید…این چه حرفیه می زنین.»


برچسب‌ها: هیز, بز, مردم 5 دقیقه ای
[ یکشنبه ششم مهر 1393 ] [ 10:41 ] [ چند تا دوست ]

مژان

اگر بخوام ارتباط هام رو با مردها توی یک کلمه خلاصه کنم تنها کلمه ای که الان به

 

ذهنم می رسه» خصمانه» است.  از بچگی با پسرهای فامیل جنگ قدرت داشتیم.

 

من تقریبا با همه ی پسر دایی ها و پسر عمه ها سابقه ی زد و خورد های خونین

 

دارم و کار همیشه اخرش به کتک کاری می کشید. بعد تر که بزرگ تر شدیم دیگه با

 

مردها کتک کاری نکردم اما این خشونت توی رابطه  هیچ وقت از بین نرفت؛ حتی توی

 

روابط عاشقانه.  شازده من رو بشکه، خیکی و خنگول صدا می زد و این به نظر من

 

ادبیات خصمانه ای بود. خود شازده هم وقتی می دید زیاده روی کرده دستش رو

 

مینداخت دور گردنم و می گفت » الاغ، خوب معلومه که تو خوبی وگرنه که نمی

 

کردمت» و این مهربانانه ترین حرفی بود که می گفت به جز بعضی وقتها که توی

 

رختخواب بهم می گفت «پیشی خوشگل خودم» ولی آدم  توی رختخواب خیلی

 

چیزها میگه و اصولا حرفهای توی رختخواب رو نباید جدی گرفت. دوست پسر دومم از

 

شازده هم خصمانه تر گربه رو دم  حجله کشت. اولین باری که رفتم خونه ش نگاهی

 

به سر تا پام انداخت و گفت » خوب که چی؟ حالا فکر می کنی خیلی شاخی؟» 

 

خندیدم «نیستم؟» ابروهاش رو بالا انداخت و گفت «نچ». فکر می کنم که خیلی

 

خودش رو نگه داشت که نگه » نه؛ بابا، هیچ گهی نیستی». قسمت بد ماجرا این بود

 

که واسه دعوا که نرفته بودیم، قرار بود عشق بازی کنیم. به نظر من که اینکه به یکی

 

ثابت کنی که هیچ گهی نیست برای مغازله کردن روش جالبی نیست. نیم ساعت

 

بعدش  روی شمدها ولو شده بودیم و داشتیم رو به سقف نفس نفس می زدیم، بعد

 

که تو بازوش بودم پرسیدم چرا اونجوری باهام حرف زدی؟ گفت عزیزم، راستش

 

اونجوری که از در اومدی و سر و وضعت و ماشینت و همه چی؛ با خودم گفتم این لابد

 

باید خیلی به خودش مغرور باشه؛ خواستم پر رو نشی. بعدتر فهمیدم که پررو نشدن

 

من مهم ترین و لذت بخش ترین قسمت رابطه بود چون بعدها مردهای زیادی رو دیدم

 

که همه توی یک چیز مشترک بودن و اون این بود که به شدت مراقب بودن که من پر

 

رو نشم. مردی رو می شناختم که خودش دیپلم ردی بود و همه ی مدت سعی  می

 

کرد به من بقبولونه که مدرک دکترای من، کار و موفقیت های اجتماعی من کلا ازبیخ

 

بی  ارزشه و من هیچ گهی نیستم. مرد دیگه ای رو می شناختم که خیلی با

 

اطمینان می گفت که دست روی هر خانوم دکتر آس و خوشگل و ملوسی که بخواد

 

می تونه بزاره  که تازه حتی یه بی  ام دبلیو کروک هم زیر پاش بندازه.  باید تو پرانتز

 

بگم که  این ادم هیچ شباهتی به براد پیت نداشت و توی جیبش شپش سه قاب

 

مینداخت.  الان که فکرش رو می کنم به نظرم میاد همه ی این مردها همه یک

 

جورایی با هم همدست بودن و همشون یک چیزی رو خوب می دونستن و اون این

 

بود که یک زن نباید به هیچ وجه پر رو بشه . ظاهرا من خیلی  بچه پرو بودم و نیاز

 

داشتم که گوش مالی داده بشم و سرجام بشینم و این داستان  تا روزی که توی

 

ایران بودم ادامه داشت.

 

 

توی این سالهایی که اینجا هستم؛ هیچ وقت، هیچ مردی بهم نگفته که من هیچ

 

گهی نیستم. برعکس، همه سعی کردن به من بقبولونن که گهی هستم. جالبی

 

ش  اینه که من دیگه واقعا با هیچ معیاری گهی نیستم و از اون موقع شش کیلو چاق

تر و شش سال هم  پیرترم. اما این روزها مردها با من خیلی محترمانه؛ خیلی با

 

مراعات و خیلی حمایت گرانه برخورد می کنن. من حتی می تونم حس حمایت گری

 

مردهای غربی که بالذات اینجوری نیستن رو بیرون بیارم .اونها با حوصله به من راه و

 

چاه نشون میدن،  اجازه نمیدن که دست توی جیبم کنم و پول رستوران رو بدم؛

 

کارهای سخت و سنگینی که خودم از پسش بر نمیام  رو برام با کمال میل  انجام

 

میدن. من هیچ وقت نمی دونستم مردها انقدر موجودات نازنینی می تونن باشن. الان

 

خیلی وقته که واقعا هیچ  مردی هیچ حرف تلخ یا حقیقت سختی رو با شدت توی

 

صورتم نکوبیده. وقتی فکرش رو می کنم دلیل اصلی ش اینه که من الان دیگه واقعا

 

هیچ گهی نیستم. یعنی دیگه هیچ کس رو نمی ترسونم. چجوری بگم دیگه هیچ کس

 

نگران این نیست که من پر رو بشم. من یه زن تنهام توی یک کشور غریب که هر روز

 

سوار اتوبوس میشه و هر جور که حسابش رو بکنی برای هیچکس، هیچ تهدیدی

 

نیستم. حالا مردها با خیال راحت من رو زیر چتر حمایت خودشون می گیرن. وقتی

 

دارم حرف می زنم با مهربونی بهم نگاه می کنن و ته چشمهاشون یه جور محبت رو

 

میشه دید. بعد میان جلو و بهم میگن که » لهجه ت خیلی سکسیه».الان همه

 

چیزهای بد من هم خوبه؛ و هرچی  بدتر باشه حتی خوب تر هم هست . من نه تنها

 

اسم خیلی خیابونها رو نمی دونم که حتی بعضی وقتها کلمه های ساده رو هم بلد

 

نیستم و این موقعیت اسف انگیز خیلی هم جذاب؛ زنانه و معصومانه است. می تونم

 

بگم که من راز واقعی زنانگی رو همون جوری که فلمینگ پنیسیلین رو کشف کرد، به

 

طور اتفاقی کشف کردم؛ ضعیف بودن، بی پناه بودن و از همه مهم تر بی زبون بودن

 

ترکیبی است که کمتر مردی در برابرش می تونه مقاومت کنه. چند وقت پیش ویلی

 

در برابر من زانو زد و دستم رو بوسید و گفت که خوشبخت ترین مرد دنیاست، که

 

همیشه توی زندگیش دنبال زنی مثل من می گشته و یحتمل  اگر من رو ندیده بود تا

 

اخر عمر تنها می موند. گفت تو نمی دونی که زنهای غربی چه پتیاره های گرگی

 

هستن! آدم رو درسته قورت میدن! من خندیدم چون خودم هم یه روزی یکی از اون

 

پتیاره های گرگ بودم.

 


برچسب‌ها: پتیاره, گربه دم حجله, زنانگی
[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 12:29 ] [ چند تا دوست ]

ندا

دو سال پیش یکی از همکارها خونه ی جدید خریده بود و من رو هم دعوت کرده بود،

 نمی دونم چرا این بار عادت همیشگی مردم گریزی رو کنار گذاشتم و دل به دریا زدم

و رفتم  و چطور شد که وایساده بودم توی آشپزخونه و داشتم برای چند نفر از ایران

حرف می زدم که احساس کردم یک نفر با دقت زیاد داره از دور به حرفهام گوش میده.

نگاهش طوری بود که نتونستم روم رو برگردونم. با چنان دقتی به کلمه هایی که از

دهانم خارج می شد دقت می کرد که احساس کردم لبم داره می سوزه. حقیقتش

زیاد عادت ندارم که کسی -مخصوصا اگر خوش تیپ و قد بلند باشه -بهم توجه کنه و

برای همین هم دست و پام رو گم کرده بودم. وقتی دور و برم خالی شد، اومد جلو و

پرسید » پس شما از ایران هستید؟» تو دلم فکر کردم که  لابد این هم  میخواد بپرسه

پس چرا روبنده نداری و با حالتی تدافعی گفتم » اشکالی داره؟»  اون هم در حالیکه

از ته دل می خندید گفت  برعکس! بسیار هم عالیه و یک ردیف دندون سفید و

مرتبش رو نشونم داد، دستم رو گرفت و رفتیم توی تراس روی تاب نشستیم و تا آخر

شب حرف زدیم. اونجا برام تعریف کرد که عمو و عمه اش سالهای قبل از انقلاب ایران

زندگی می کردن و خیلی از ایران تعریف می کنن و حتی هنوز هم به ایران سر می

زنن و دوستان ایرانی زیادی دارن. کلی از میهمان نوازی و خوبی های ایرانی ها گفت.

به نظر می امد که کاملا عاشق فرهنگ ایرانی شده بود. با هیجان توضیح داد که» من

می دونم که شما بهترین مشروب ها رو می خورید و توی میهمانی ها می رقصید و

دخترها در ایران دانشگاه هم می روند، کار می کنند رانندگی هم می کنند. تازه،

شنیده ام که زن های ایرانی بهترین زنهای دنیا برای زندگی کردن هستن، نجیب؛

باهوش؛ ارام و زیبا.» دقیقا یادمه که وقتی این حرفها رو می زد توی چشم های من

نگاه می کرد و من فقط مثل احمقها می خندیدم. حتی یادمه که کلی هم سعی

کردم که بهش حالی کنم که نه؛ اون جوری ها هم نیست اما به خرجش نرفت.

 

الان از اون شب حدود دو سال گذشته . دیروز ازش پرسیدم هنوز هم فکر می کنی

که زنهای ایرانی بهترین زنهای دنیا هستن؟ کله ی خوشگل طلایی ش رو تکون داد و

گفت » بدون تردید». توی این دو سال، من خوشبختی رو برای اولین بار توی زندگیم

تجربه کردم. من هیچ وقت فکر نمی کردم که وجود یک مرد می تونه چقدر  زندگی آدم

رو عوض کنه….اینکه چقدر خوبه که با هم توی همه چیز شریکیم…. که با هم مساوی

هستیم، با هم صادقیم. من برای اولین بار در کنار مردی هستم که وقتی با منه تمام

حواس و ذهنش با منه؛ چشم چرون و حریص و دروغگو و خاین نیست. با دیدن یک

دامن کوتاه و یک ساق پای خوش تراش مثل سگی که قلاده ش رو کشیده باشی به

خودش نمی پیچه. تمام فکر و ذهنش روسکسپر نکرده و افتخارش به این نیست که

تعداد زنهای زیاد تری رو زمین زده. مردی که به هیچ وجه خودش رو به خاطر مرد بودن

بالاتر از من نمی دونه، از پیشرفت من خوشحال میشه و قلدر و حسود و غیرتی

نیست. مردی که هیچ شباهتی با  چیزی که من از «مرد» می شناختم نداره. مردی

که باعث شده تمام تصاویر بد و زشتی که از مردها در ایران داشتم برای همیشه از

ذهنم پاک بشه و همین باعث شده که قدرش رو بهتر بدونم. خلاصه فقط یک بار، فقط

همین یک بار، توی زندگیم ایرانی بودن به سودم تموم شده و من از این بابت بی

نهایت خوشحالم.

بعد التحریر:

همین طوری این نوشته رو نوشتم. گفتم شاید بد نباشد از زندگی خصوصی خودم برای شما بنویسم. همین جوری، محض تنوع.


برچسب‌ها: زن ایرونی, مرد حریص
[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 12:28 ] [ چند تا دوست ]

فاحشه و فرشته

(م.ن )

 

 

 

ميگن هركسي در درونش يك فاحشه ي كوچولو داره ، منم دارم ،هرچند اين مجاورت فاحشه درون و كودك درون خيلي بداموزي داره و اصلا خوب نيست اما خب چاره چيه ؟من كه درونم يك جمهوري اسلامي ندارم كه يك ديوار جنسيتي بين اين دو بكشه و نذاره پايه هاي عرش بخاطر اختلاط زن و مرد به لرزه در نياد . اين دوتا معمولا با هم كاري ندارند ،  منم چون توي جامعه اي زندگي مي كنم كه براي اين لوس بازي ها  تره هم خورد نمي كنه ، اينه كه  فقط شب ها کودک درونم رو در خونه ازاد مي كنم تا حسابي اتيش بسوزونه  ، فاحشه درونم هم فقط سالي يكي دوبارپيداش ميشه و من رو زحمت ميده و باني كارهايي ميشه كه جز دردسر چيزي بدنبال نداره .

راستش اوايل خودم دقيقا نفهميدم چي شد،  اما نمي دونم چرا وچطور اين دوتا مثل فلسطين و اسراييل  با هم صلح كردند و خب نتيجه اش هم معلوم بود …كنار خيابان ايستاده بودم كه جلوي پام ترمز زد .راستش  كودك درونم از اين ترمز كلي ذوق كرد  ، نميدونم چرا اما يك ان از دلم گذشت كه بهش اجازه بدم بازي كنه . كاري كه قبلا هرگز جز در خانه نكرده بودم ،  نگاهي به پسرك انداختم . لبخند زد  …. در رو باز كردم و نشستم

از اسمان و زمين حرف زد البته اسمان و زميني كه قد يك بچه بيست و چند ساله بود . من به تبع كودك درونم  فقط داشتم تفريح ميكردم كه فاحشه ی كوچولو عاشق موهاي لختي شد كه روي صورت پسرك ريخته بود . دستي روي گونه اش كشيدم و گفتم: نميخواد نخ بدي  بريم خونه من .  براي يك ثانيه يا كمتر پاش رو از روي پدال گاز برداشت ، صورتش مثل لبو شروع كرد به سرخ شدن . معلوم بود هم ذوق كرده و هم تعجب ،  خنديدم گفتم : چيه مي ترسي؟ نمي خورمت

فاحشه درونم داشت غوغا ميكرد

 

خالي كه شديم  بي حال گوشه تخت افتاد و رفت تو خودش . موهاش روي چشم ها رو پوشونده بود و نميشد فهميد كه چه اش شده ؟  با دست موها رو پس زدم و گفتم چيه ؟  من مني كرد و گفت …..

روش نميشد چيزي بگه و چطور بگه .فضا و انچه اطرافش مي ديد با انچه قبل ها ديده يا شنيده بود نمي خواند و همين گيجش كرده بود .  منم داشتم  از اين گيج بودنش لذت مي بردم . يك مشت پول از كيفش دراورد ، يكي از اسکناس ها رو برداشتم  و مثل سيگار پيچيدم و فندك زدم . پسرك داشت خل ميشد

فردايش زديم به جاده . قصد داشتيم چند روزي به كودك و فاحشه اجازه جولان دهيم . چند روزي كه بجاي ساحل و دريا و جنگل فقط در يك ويلا و اتاق خوابش گذشت و بد هم نگذشت .چالوس را كه بر مي گشتيم ابر و جنگل و اهنگي كه ميخواند دست به دست هم داد و شد يك قطره اشك كه از گونه پسرك چكيد . او مي دانست انتهاي اين جاده فقط جدايي است

از كودك و فاحشه من هم خبري نبود . نقاب به صورتم باز گشته بود .ديشب كه روي تخت دراز كشيده بوديم و يكدفعه پسر در جايش نشسته بود و گفته بود :بيا ازدواج كنيم ، نقاب باز گشته بود . اما اين ديگر بازي نبود هرچند نتيجه  فاحشگي و كودكي و سن كم او جز اين نمي توانست نتيجه اي داشته باشد . اصلا دلم نميخواست وقتي چشم هاش خيسه بهش نگاه كنم . ميدونستم عاقبت خوبي نداره . اما يك فرشته …يك فرشته كوچولو…از پشت پرده اومد و نقابم رو پس زد و پسرك رو بغل كرد. فرشته اي كه من تا اون لحظه ازبودنش در درونم اصلا خبر نداشتم و هيچ وقت هم فكر نكرده بودم كه اگر فاحشه اي هست نميشه كه فرشته اي نباشه .

كنار جاده اي كه بوي رطوبت و جنگل ميداد بغلش كردم كه بغضش تركيد . با دست هام صورتش رو گرفتم و بالا اوردم. حالا از هميشه بچه تر بنظر مي رسيد . چرا هيچ وقت سن كمش را نديده بودم ؟  توي چشم هاش زل زدم و گفتم : نترس، من كنارتم  ما هميشه دوست مي مونيم

مي دونستم دروغ ميگم اما دلم ميخواست او رو اروم  كنم . چاره اي نبود بايد بازي را تمام ميكردم . او معصوم تر از اوني بود كه بخوام بخاطر ديگري، ازش انتقام بگيرم و اون رو الوده خودم كنم . دم خونه كوله ام رو برداشتم و توي چشماش زل زدم و گفتم : ممنون ، اما ديگه نميخوام ببينمت ، هيچوقت ، هيچ جا

شب توي تخت، جاي خالي اش، باني  بغضي شد كه راه نفسم رو گرفته بود . پاهام رو توي شكمم جمع كردم ،درست  مثل يك جنين، فرشته كه بغلم كرد بغضم تركيد


برچسب‌ها: فاحشه, فحشا, هرزه, هرزگی
[ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 ] [ 17:4 ] [ چند تا دوست ]

الان که فکرش رو می کنم، سخت ترین دوران مهاجرتم دورانی بود که با اون دو تا لکاته همخونه شده بودم. خونه ی دو طبقه ی مدرنی که همه چیزش با سلیقه ی خاص و وسواس طراحی شده بود و شبیه خونه هایی بود که توی ژورنال ها دیده بودم. خونه مال سونیا بود؛ زن سی و چند ساله ی سکسی  اسپانیایی الاصلی که انگلیسی رو با لهجه ی شیرینی حرف می زد. خونه را با یک وام کمر شکن خریده بود و برای پس دادن قسط های بانک ناچارهمخونه گرفته بود. اولیش دختراسترالیایی جوان تری بود با پوست سفید، موههای  قشنگ طلایی و چشمهای ابی، شبیه  نیکول کیدمن. سومین نفر هم من بودم، یک زن گیج و افسرده ی جهان سومی بد لباس و بو گندو. بله. من توی اون دوران بوی گند می دادم. روزی چند بار دوش می گرفتم اما باز تمام منافذ تنم بو می داد، بوی عجیبی که بوی عرق نبود. یک جایی خونده بودم که  آدمها وقتی حالشون بده بو میدن، انگار تشویش و غم بو دارد. من غمگین، زشت و افسرده بودم و از همه بدتر زندگی با این دو تا زن خوشحال، سرحال و سکسی حالم رو بدتر می کرد. توی حموم به عطرهای گرون قیمت، به وسایل آرایش ست لانکوم پاریس وکلینیک، به لباس زیر های تور و حریر شیک که روی ماشین رختشویی افتاده بود با حسرت نگاه می کردم و حسی از تحقیر توی تمام وجودم پخش می شد. من متفاوت بودم. جنس موههام، نوع نگاهم، حتی فرم هیکلم  با اونها فرق داشت؛ من یک جهان سومی بودم و از همه بدتر بو می دادم، بویی که با هیچ عطری پوشونده نمی شد. ساعت ها توی اطاق در رو می بستم و بیرون نمی اومدم .یک شب نیکول کیدمن اومد نشست پهلوم و سر حرف رو باز کرد. یک کم مست بود و الکی می خندید؛  در مورد خودش  گفت و کارش که استخدام پرستارهای آمبولانس بود. من هم یک چیزی در مورد سیستم آمبولانس ها توی ایران گفتم، اصلا یادم  نیست که چی بود. روی مبل خم شد و با تعجب نگاهم کرد وپرسید: مگه شما توی کشورتون آمبولانس دارید؟ با رنجیدگی گفتم خوب پس با شتر بیمارانمون رو به بیمارستان می رسونیم؟ بعد چشمهاش گشاد تر شد و گفت: مگه شما توی مملکتون بیمارستان دارید؟  رفتم توی اطاق و در روپشت سرم بستم و تا صبح گریه  کردم. دیگه نمی تونستم تحمل کنم.  هفته ی بعدش برای همیشه از اون خونه ی شیک رفتم و با همون پول مجبور شدم دو سال توی یک دخمه زندگی کنم، فقط برای این که با آدمهایی زندگی نکنم که به خودم، به کشورم، به همه چیزم توهین می کنند.

***

اما قضیه ی توهین هیچ وقت تموم نشد، آدمها سوال می پرسیدند؛ من از کجا بودم؟  توی مملکت ما آیا زنها حق داشتند رانندگی کنند؟  ما فروشگاه داشتیم؟ سینما رفته بودیم؟ ما با دست غذا می خوردیم یا قاشق چنگال داشتیم؟ و من مدام حس می کردم که بهم توهین شده. کار به جایی رسیده بود که وقتی می پرسیدند از کجایی  مثل یک جونور زخمی به مردم چنگالهام رو نشون می دادم. شاید  لئون بود که این زنجیر رو برید. وقتی پرسید از کجام انقدر زخمی بودم که بهش گفتم «از ایرانم، ایران؛  من تروریستم! راهت رو بکش برو.» اما اون خندید و دست داد و گفت: منم یکی از محکومینی هستم که از اسکاتلند با قل و زنجیر با کشتی اوردن اینجا؛ و از خدامه که تو من رو منفجر کنی!  بعد تر که نزدیک تر شدیم، با هم در مورد نژاد پرستی استرالیایی ها؛ در مورد حماقت آدمها، در مورد مرزهایی که می کشند تا توش احساس امنیت کنند، خیلی حرف زدیم. لئون برای من  حلقه ی وصل شدن به خاکی بود که تا اون لحظه هیچی جز حس تحقیر به من نداده بود و حالا لذت می داد؛ نوازش می داد؛ و کف پام را می بوسید. لئون با عشق دستم رو گرفته بود و از اون مرز عبور داده بود. بعد تر ویلیام کمک کرد که این زنجیر محکم تر بشه. بهم یاد داد که منفعل نباشم و توهین رو نپذیرم و اگر کسی چرند گفت جوابش رو بدم. من رو با دوست های استرالیایی آشنا کرد که من رو بین خودشون پذیرفتن، و تفاوت های من ، لهجه ی من، سرگردونی ها و داستان های من رو دوست دارن. بعضی ها شون  نسل دوم مهاجر هستن و بعضی چند نسل اینجا بودن. بعضی از کشور من هیچی نمی دونن و بعضی هاشون بیشتر با دنیا آشنا هستن. البته هنوز هم گاهی وقت ها چیزهای عجیبی می پرسند اما من دیگه مثل قبل واکنش نشون نمیدم. می خندم و براشون توضیح میدم که در واقع تعداد شترها توی استرالیا خیلی بیشتر از ایرانه و اونها خیلی شتر سوار تر از من هستن! بعد هم می خندیم. چند هفته ی پیش توی جلسه ی هفتگی دانشگاه من یک کلمه ی اشتباه گفتم و همه ی انگلیسی زبان ها من جمله استادم  به من خندیدند. من هم خندیدم و گفتم خوشحالم که عدم تسلط من به زبان باعث شد برای یک بار هم که شده توی این جلسه های خشک و رسمی با هم بخندیم! بعد همه برگشتند و به استادم نگاه کردند  که ابروهاش رو بالا برد و برای اولین بار توی این سه سال یک شکلک انسانی از خودش در آورد. این بار همه قهقهه  زدیم.

  این روزها راحت تر میگم که از ایرانم. ایران هم مثل هرجای دیگه ای از دنیا یک کشوره، اگرچه خوب کمی داغون تر. من اما می تونم  سعی کنم داغون نباشم. من ایرانی هستم. و این فقط نسبت من است به یک مکان، همین. من  کشورم رو انتخاب نکردم؛ بهش افتخار نمی کنم، ولی انکارش هم نمی کنم. چند روز پیش، والری، همسایه ی فرانسوی الاصل و گند دماغم؛ توی اتوبوس با اصرار عجیبی می خواست به من ثابت کنه  که حتما اجدادم از روسیه مهاجرت کردن و من امکان نداره که یک ایرانی خالص باشم. من با لبخند نگاهش کردم و تاکید کردم که من ایرانی ام. من زیاد شبیه ایرانی ها نیستم؛ پیش آمده که توی یک جمع ایرانی وقتی اولش حرف زدم با دهان باز نگاهم کردن و ازم پرسیدن از کجا فارسی حرف زدن یاد گرفتم. پیش آمده که فکر کنند من عرب لبنانی ام، من اوکراینی ام؛ حتی چند نفر بهم گفتند که من یک رگه ی چینی دارم. دوستانی که با من صمیمی ترند می گویند که من اصلا شبیه انسان ها نیستم. من لبخند می زنم.  این روزها توهین کردن به من خیلی سخت تر از قبل شده. انگار اون گره توی من باز شده، اون حس تحقیر دایم رفته؛ و  از همه مهم تر اون بوی گند  را با خودش برده.

 

 


برچسب‌ها: مهاجرت, نژاد پرستی


[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 19:15 ] [ چند تا دوست ]
با سلام خدمت شما دوستان

ضمن تشکر از نوشته های زیبای شما ، به استحضار می رساند که نوشته هایی که لطف کردید و فرستادید دریافت شده و توی نوبت انتشار می باشد.فی الواقع چاپ شدنش دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره .

____

بعضی از این نوشته ها انقدر زیبا بود که من رو تحت تاثیر قرار داد، بی تعارف از نوشته های خودم که خیلی بهتر بود. به داشتن چنین مخاطبهایی به خودم می بالم و بال بال می زنم گاهی حتی. از این که قابل دونستین و نوشته هاتون رو برای ما فرستادید سپاسگز .ذ.ارم. باز هم بنویسید و بفرستید. اصلا  یک مدت شما بنویسید ما بخونیم. والله ..

____

بازم از دوستان جدید خواهش میکنم واسه ما بنویسن ما هم دوست داریم هم احتیاج داریم به نوشته هاتون

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 18:51 ] [ چند تا دوست ]

بخند…هوا خوب می شود!

گاهی باید به زندگی شاشید.می گویند در قدیم برای ضدعفونی و بهبودی زخم ها به آنها می شاشیده اند.ما در طول این سال ها هر کثافتی را یاد گرفته ایم جز زندگی کردن.مخصوصا آن قسمت زندگی که بهش می گویند «زندگی مشترک» و با شروع آن «کانون گرم خانواده» شکل می گیرد و «نسل آینده ساز» از درونش ترشح می کند به بیرون.البته نباید هم یاد می گرفتیم.از کجا و کی یاد می گرفتیم؟ نه پدر و مادرمان ، نه معلمان و دبیران ، نه آخوند محل ، نه آدم های تلویزیون ( چه خانم مجری و چه آقای بازیگر که فکر می کردیم همه کارۀ برنامه اند ، چه کارگردان و کلهم اجمعین گروه برنامه ساز که حالا می دانیم آنها هم کاره ای نیستند حتی ) هیچ کدام انگار با استانداردهای آدمیزادی زندگی نکرده بودند که بلدش باشند.

تمام این جماعت که چشم ما به ادا و اطوارشان بود تمام سال های کودکی و نوجوانی ما برایمان نقش بازی می کردند و لبخند می زدند و یک مشت خزعبلات را به عنوان روش صحیح زندگی به ما حُقنه می کردند و ما هم باور می کردیم که زندگی همین است و کپی برابر اصل ، هِی خاله بازی اش می کردیم.هِی یعنی شوهر بودیم و می رفتیم سرکار و فریبا دختر همسایه همسر بود و می پخت و می شست و جارو می کرد و عروسکش را می خواباند تا ما از سر کار برگردیم.بعد ما یعنی بر می گشتیم.خسته و گشنه.و فریبا خسته نباشی می گفت و شام می داد . چُقُلی بچه را می کرد و قُر می زد که کمرش بریده بسکه جارو زده و کمی هم از پادرد و سردرد می نالید.دو سه تا چایی هم در این حین و بین می داد.

همین.چیز دیگری نمی داد…هیچوقت…ما هم نمی دادیم.نه بوسی ، نه بغلی ، نه…عشقی.دادن و گرفتن ها در همان حد بود.بعد هم بالش می گذاشتیم و می خوابیدیم.بازی همین جا تمام می شد.سرمان که به بالش می رسید دو تا خر و پف می کردیم و بلند می شدیم و می رفتیم سراغ بازی بعدی.خوابیدن که بازی کردن نداشت خب.ما که نمی دانستیم «شبا که ما می خوابیم» غیر از «آقا پلیسه» کسان دیگری هم در همین نزدیکی بیدارند و زیر لحاف مشغول کارند.بماند بعدها هم که فهمیدیم ، چیز زیادی دستگیرمان نشد.یعنی چه بچه های کلاس های بالاتر که با غرور و البته خساست اطلاعاتشان را خرده خرده بروز می دادند و چه معلم های دینی که غسل جنابت و پیش زمینه هایش را یادمان می دادند چیز زیادی برای ارائه نداشتند ، جز اینکه این عمل شریف ، تق و توقی ست برای بقای نسل و بیشتر وظیفه است و انتظاری که دیگران از آدم دارند که زاد و رودی به هم بزنیم در راستای اینکه بگوییم ما هم مردانگی داشته ایم و اجاقمان کور نیست و زبان خاله خانباجی های نر و ماده سرمان دراز نباشد.نگفته نگذارم و مدیون نباشم.گاهی این بازی بخش دیگری هم داشت. گاهی عروسک فریبا ، ریقو از آب در می آمد و مثل بچۀ آدم نمی خوابید و مثلا خودش را خراب می کرد و یکباره تر می زد به خودش و خواب ما یا مثلا مریض بود و عرّ و تیز می کرد و ما هم مثلا با قُرولُند بیدار می شدیم و نقش پدر و مادر فداکار را به نحو احسن بازی می کردیم و کپه مرگمان را می گذاشتیم.این هم به عنوان جزئی از زندگی دیده بودیم و یاد گرفته بودیم ولی گاهی حوصله بازی کردنش را نداشتیم.خب زیاد خوشایند نبود.تنها مزیتش آن قسمت ارزشی ماجرا بود.همان جا که حس فداکاری و کلا خوب و وظیفه شناس بودن را به عنوان پدر و مادر بهمان می داد…بگذریم.

همین ها را دیده بودیم و بلد بودیم.چه می دانستیم قر زدن های مادر و ادای هزار درد و مریضی در آوردنش در واقع طلب محبتی ست که حق اوست اما یادش داده اند که بی حیایی ست خواستنش.از کجا می دانستیم بی تفاوتی پدر یا در بهترین حالت پیشنهاد دوا و دکتر و ضماد و مرهم ، رعایت همان حیا و البته اصولی ست که به آن اخلاق می گویند و غافلند از اینکه ما بچۀ آدمیزادیم.خیار نیستیم که همان کدهای ثبت شده روی کروموزوم ها کفایتمان کند.نیاز به آموزش در تمام زمینه های زندگی آدمیزادی داریم.همان طور که فارسی و عربی و دینی و تعلیمات اجتماعی (جغرافی و تاریخ و مدنی) و املا و انشا و هزار چیز دیگر را یادمان می دهند چیزهای مهم تری را هم باید یاد بگیریم.مثل عشق ورزیدن.مثل دوست داشتن و دوست داشته شدن.مثل ابراز محبت.مثل احترام به دنیای شخصی همدیگر.مثل راه های تر و تازه نگه داشتن رابطه و علاقه.مثل خجالت نکشیدن از طلب حقوق و نیازهای انسانیمان.

عجب گه اندر گهی بود این بازی ما از روی بازی آنها.حالا که بویش درآمده و هر روز خبر جدایی یکی از دوستان قدیمی را می شنویم داریم می فهمیم.در میان هم نسلانم نمی شناسم کسی را که به یاد داشته باشد مثلا پدرش در حضور او قربان صدقۀ مادرش رفته باشد یا «عزیزم» و «عشقم» و «چه خوشگل شدی امشب» و از این دست به او گفته باشد.بوس و بغل که دیگر تکلیفش روشن است.بگذریم.چارۀ دیگری نداریم جز گذشتن.آنها هم گناهکار نیستند.بلد نبودند خب.هیچ کدامشان.نه پدر و مادر ، نه معلم و آخوند ، نه آدم های توی تلویزیون.آنها فقط راه های سعادت آن جهانی را بلد بودند.سعادت این جهانی که به درد نمی خورد.حداقل به درد ما شرقی های ارزش گرا و ارزش طلب نمی خورد.

فقط من درک نمی کنم آدم هایی را که ادعا می کنند زندگی مشترکشان را دوست دارند ولی سفت و سخت به همان اصول و اسلوب چسبیده اند و نمی بینند تلنگ زندگیشان را که دارد در می رود.شاید رها کردن این آدم ها و رفتن درست ترین کار باشد.

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 12:22 ] [ چند تا دوست ]

جوابشو بدن میگم

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 12:54 ] [ چند تا دوست ]

ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ " ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﺶ " ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ

ﻣﯿﮑﻨﻦ !... ﺑﻘﻮﻝ ﺑﻬـــــــــــــــﺮﻭﺯ ﻭﺛﻮﻕ : . ﯾﻪ ﻣـــــــــــــــﺮﺩ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﻡ

ﺯﻧـــــــــــــــﺶ ﺑﺸﻢ ... ﻣﺎ ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ .. ﻣﺎ

ﺑﻪ ﻓﻨﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ .. ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭﻟﮯ ﻫﻤﻪ ﺑﮯ

ﻋﺼﺎﺑﯿﻢ ﻭ ﻣﻮﺟﮯ !.. ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺷﺪﯾﻢ !. ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﯿﻠﺘﺮ !. ﻫﻢ ﺍﺯ

ﺩﺯﺩ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﻠﯿﺲ !! ﺣﯿﻒ ﺷﺪ ... ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﻧﯿﺎﯾﮯ ﮐﮧ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺷﮑﻢ

ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﻟﮕﺪ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ

 
[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 19:16 ] [ چند تا دوست ]

 

در یک دزدیِ بانک در چین، دزد فریاد کشید:

همه شما که در بانک هستید، حرکت احمقانه نکنید، زیرا پول مال دولت است

ولی زندگی به شما تعلق دارد!!

...

همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند.

این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن.

هنگامی که دزدان بانک به خانه رسیدند،

جوانی که (مدرک لیسانس مدیریت بازرگانی داشت)

به دزد پیرتر (که تنها شش کلاس سواد داشت)

گفت «برادر بزرگ تر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم»

دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، شمردن این همه پول

زمان بسیار زیادی خواهد برد. امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت

ما چقدر از بانک دزدیده ایم»

این را میگویند: «تجربه» این روزها، تجربه مهم تر از علم و یا ورق کاغذهایی است

که به رخ کشیده می شود.

پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند،

مدیر بانک به رئیس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید. اما رئیس اش پاسخ داد:

«تأمل کن! بگذار ما خودمان هم 10 میلیون از بانک برای خودمان برداریم

و به آن 70 میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیفزاییم»

این را میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی و

آمار سازی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت.

رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»

این را میگویند «کشتن کسالت»

شادی و هیجانِ شخصی از انجام وظیفه مهم تر می شود.

روز بعد، تلویزیون اعلام می کند 100 میلیون یوآن از بانک دزدیده شده است.

دزدها پول ها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند 20 میلیون بیشتر بدست آورند.

دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: «ما زندگی و جان خود را گذاشتیم

و تنها 20 میلیون گیرمان آمد. اما روسای بانک 80 میلیون را در یک بشکن بدست آوردند.

انگار بهتر است انسان درس خوانده و صاحب منصب باشد تا اینکه دزد بشود.»

این را میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»

رییس بانک با خوشحالی می خندید زیرا او نه تنها ضرر خودش در سهام را

بلکه سود سالیان کارش را یکجا در این دزدی بانک پوشش داده بود.

این را میگویند؛ «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن

حال شما بفرمایید در اینجا کدامیک دزد راستین هستند؟

          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

Blog Custom