داستان کوتاه.
داستان هاي كوتاه و مسائل اجتماعی


[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 19:15 ] [ چند تا دوست ]
با سلام خدمت شما دوستان

ضمن تشکر از نوشته های زیبای شما ، به استحضار می رساند که نوشته هایی که لطف کردید و فرستادید دریافت شده و توی نوبت انتشار می باشد.فی الواقع چاپ شدنش دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره .

____

بعضی از این نوشته ها انقدر زیبا بود که من رو تحت تاثیر قرار داد، بی تعارف از نوشته های خودم که خیلی بهتر بود. به داشتن چنین مخاطبهایی به خودم می بالم و بال بال می زنم گاهی حتی. از این که قابل دونستین و نوشته هاتون رو برای ما فرستادید سپاسگز .ذ.ارم. باز هم بنویسید و بفرستید. اصلا  یک مدت شما بنویسید ما بخونیم. والله ..

____

بازم از دوستان جدید خواهش میکنم واسه ما بنویسن ما هم دوست داریم هم احتیاج داریم به نوشته هاتون

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 18:51 ] [ چند تا دوست ]

بخند…هوا خوب می شود!

گاهی باید به زندگی شاشید.می گویند در قدیم برای ضدعفونی و بهبودی زخم ها به آنها می شاشیده اند.ما در طول این سال ها هر کثافتی را یاد گرفته ایم جز زندگی کردن.مخصوصا آن قسمت زندگی که بهش می گویند «زندگی مشترک» و با شروع آن «کانون گرم خانواده» شکل می گیرد و «نسل آینده ساز» از درونش ترشح می کند به بیرون.البته نباید هم یاد می گرفتیم.از کجا و کی یاد می گرفتیم؟ نه پدر و مادرمان ، نه معلمان و دبیران ، نه آخوند محل ، نه آدم های تلویزیون ( چه خانم مجری و چه آقای بازیگر که فکر می کردیم همه کارۀ برنامه اند ، چه کارگردان و کلهم اجمعین گروه برنامه ساز که حالا می دانیم آنها هم کاره ای نیستند حتی ) هیچ کدام انگار با استانداردهای آدمیزادی زندگی نکرده بودند که بلدش باشند.

تمام این جماعت که چشم ما به ادا و اطوارشان بود تمام سال های کودکی و نوجوانی ما برایمان نقش بازی می کردند و لبخند می زدند و یک مشت خزعبلات را به عنوان روش صحیح زندگی به ما حُقنه می کردند و ما هم باور می کردیم که زندگی همین است و کپی برابر اصل ، هِی خاله بازی اش می کردیم.هِی یعنی شوهر بودیم و می رفتیم سرکار و فریبا دختر همسایه همسر بود و می پخت و می شست و جارو می کرد و عروسکش را می خواباند تا ما از سر کار برگردیم.بعد ما یعنی بر می گشتیم.خسته و گشنه.و فریبا خسته نباشی می گفت و شام می داد . چُقُلی بچه را می کرد و قُر می زد که کمرش بریده بسکه جارو زده و کمی هم از پادرد و سردرد می نالید.دو سه تا چایی هم در این حین و بین می داد.

همین.چیز دیگری نمی داد…هیچوقت…ما هم نمی دادیم.نه بوسی ، نه بغلی ، نه…عشقی.دادن و گرفتن ها در همان حد بود.بعد هم بالش می گذاشتیم و می خوابیدیم.بازی همین جا تمام می شد.سرمان که به بالش می رسید دو تا خر و پف می کردیم و بلند می شدیم و می رفتیم سراغ بازی بعدی.خوابیدن که بازی کردن نداشت خب.ما که نمی دانستیم «شبا که ما می خوابیم» غیر از «آقا پلیسه» کسان دیگری هم در همین نزدیکی بیدارند و زیر لحاف مشغول کارند.بماند بعدها هم که فهمیدیم ، چیز زیادی دستگیرمان نشد.یعنی چه بچه های کلاس های بالاتر که با غرور و البته خساست اطلاعاتشان را خرده خرده بروز می دادند و چه معلم های دینی که غسل جنابت و پیش زمینه هایش را یادمان می دادند چیز زیادی برای ارائه نداشتند ، جز اینکه این عمل شریف ، تق و توقی ست برای بقای نسل و بیشتر وظیفه است و انتظاری که دیگران از آدم دارند که زاد و رودی به هم بزنیم در راستای اینکه بگوییم ما هم مردانگی داشته ایم و اجاقمان کور نیست و زبان خاله خانباجی های نر و ماده سرمان دراز نباشد.نگفته نگذارم و مدیون نباشم.گاهی این بازی بخش دیگری هم داشت. گاهی عروسک فریبا ، ریقو از آب در می آمد و مثل بچۀ آدم نمی خوابید و مثلا خودش را خراب می کرد و یکباره تر می زد به خودش و خواب ما یا مثلا مریض بود و عرّ و تیز می کرد و ما هم مثلا با قُرولُند بیدار می شدیم و نقش پدر و مادر فداکار را به نحو احسن بازی می کردیم و کپه مرگمان را می گذاشتیم.این هم به عنوان جزئی از زندگی دیده بودیم و یاد گرفته بودیم ولی گاهی حوصله بازی کردنش را نداشتیم.خب زیاد خوشایند نبود.تنها مزیتش آن قسمت ارزشی ماجرا بود.همان جا که حس فداکاری و کلا خوب و وظیفه شناس بودن را به عنوان پدر و مادر بهمان می داد…بگذریم.

همین ها را دیده بودیم و بلد بودیم.چه می دانستیم قر زدن های مادر و ادای هزار درد و مریضی در آوردنش در واقع طلب محبتی ست که حق اوست اما یادش داده اند که بی حیایی ست خواستنش.از کجا می دانستیم بی تفاوتی پدر یا در بهترین حالت پیشنهاد دوا و دکتر و ضماد و مرهم ، رعایت همان حیا و البته اصولی ست که به آن اخلاق می گویند و غافلند از اینکه ما بچۀ آدمیزادیم.خیار نیستیم که همان کدهای ثبت شده روی کروموزوم ها کفایتمان کند.نیاز به آموزش در تمام زمینه های زندگی آدمیزادی داریم.همان طور که فارسی و عربی و دینی و تعلیمات اجتماعی (جغرافی و تاریخ و مدنی) و املا و انشا و هزار چیز دیگر را یادمان می دهند چیزهای مهم تری را هم باید یاد بگیریم.مثل عشق ورزیدن.مثل دوست داشتن و دوست داشته شدن.مثل ابراز محبت.مثل احترام به دنیای شخصی همدیگر.مثل راه های تر و تازه نگه داشتن رابطه و علاقه.مثل خجالت نکشیدن از طلب حقوق و نیازهای انسانیمان.

عجب گه اندر گهی بود این بازی ما از روی بازی آنها.حالا که بویش درآمده و هر روز خبر جدایی یکی از دوستان قدیمی را می شنویم داریم می فهمیم.در میان هم نسلانم نمی شناسم کسی را که به یاد داشته باشد مثلا پدرش در حضور او قربان صدقۀ مادرش رفته باشد یا «عزیزم» و «عشقم» و «چه خوشگل شدی امشب» و از این دست به او گفته باشد.بوس و بغل که دیگر تکلیفش روشن است.بگذریم.چارۀ دیگری نداریم جز گذشتن.آنها هم گناهکار نیستند.بلد نبودند خب.هیچ کدامشان.نه پدر و مادر ، نه معلم و آخوند ، نه آدم های توی تلویزیون.آنها فقط راه های سعادت آن جهانی را بلد بودند.سعادت این جهانی که به درد نمی خورد.حداقل به درد ما شرقی های ارزش گرا و ارزش طلب نمی خورد.

فقط من درک نمی کنم آدم هایی را که ادعا می کنند زندگی مشترکشان را دوست دارند ولی سفت و سخت به همان اصول و اسلوب چسبیده اند و نمی بینند تلنگ زندگیشان را که دارد در می رود.شاید رها کردن این آدم ها و رفتن درست ترین کار باشد.

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 12:22 ] [ چند تا دوست ]

جوابشو بدن میگم

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 12:54 ] [ چند تا دوست ]

ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ " ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﺶ " ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ

ﻣﯿﮑﻨﻦ !... ﺑﻘﻮﻝ ﺑﻬـــــــــــــــﺮﻭﺯ ﻭﺛﻮﻕ : . ﯾﻪ ﻣـــــــــــــــﺮﺩ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﻡ

ﺯﻧـــــــــــــــﺶ ﺑﺸﻢ ... ﻣﺎ ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ .. ﻣﺎ

ﺑﻪ ﻓﻨﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ .. ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭﻟﮯ ﻫﻤﻪ ﺑﮯ

ﻋﺼﺎﺑﯿﻢ ﻭ ﻣﻮﺟﮯ !.. ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺷﺪﯾﻢ !. ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﯿﻠﺘﺮ !. ﻫﻢ ﺍﺯ

ﺩﺯﺩ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﻠﯿﺲ !! ﺣﯿﻒ ﺷﺪ ... ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﻧﯿﺎﯾﮯ ﮐﮧ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺷﮑﻢ

ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﻟﮕﺪ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ

 
[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 19:16 ] [ چند تا دوست ]

 

در یک دزدیِ بانک در چین، دزد فریاد کشید:

همه شما که در بانک هستید، حرکت احمقانه نکنید، زیرا پول مال دولت است

ولی زندگی به شما تعلق دارد!!

...

همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند.

این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن.

هنگامی که دزدان بانک به خانه رسیدند،

جوانی که (مدرک لیسانس مدیریت بازرگانی داشت)

به دزد پیرتر (که تنها شش کلاس سواد داشت)

گفت «برادر بزرگ تر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم»

دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، شمردن این همه پول

زمان بسیار زیادی خواهد برد. امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت

ما چقدر از بانک دزدیده ایم»

این را میگویند: «تجربه» این روزها، تجربه مهم تر از علم و یا ورق کاغذهایی است

که به رخ کشیده می شود.

پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند،

مدیر بانک به رئیس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید. اما رئیس اش پاسخ داد:

«تأمل کن! بگذار ما خودمان هم 10 میلیون از بانک برای خودمان برداریم

و به آن 70 میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیفزاییم»

این را میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی و

آمار سازی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت.

رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»

این را میگویند «کشتن کسالت»

شادی و هیجانِ شخصی از انجام وظیفه مهم تر می شود.

روز بعد، تلویزیون اعلام می کند 100 میلیون یوآن از بانک دزدیده شده است.

دزدها پول ها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند 20 میلیون بیشتر بدست آورند.

دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: «ما زندگی و جان خود را گذاشتیم

و تنها 20 میلیون گیرمان آمد. اما روسای بانک 80 میلیون را در یک بشکن بدست آوردند.

انگار بهتر است انسان درس خوانده و صاحب منصب باشد تا اینکه دزد بشود.»

این را میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»

رییس بانک با خوشحالی می خندید زیرا او نه تنها ضرر خودش در سهام را

بلکه سود سالیان کارش را یکجا در این دزدی بانک پوشش داده بود.

این را میگویند؛ «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن

حال شما بفرمایید در اینجا کدامیک دزد راستین هستند؟

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 18:3 ] [ چند تا دوست ]

بکارت مغزت را بردار! مغز که باکره نباشد٬ کلمات فاحشگی میکنند..

و طرفدارانش با خواندنشان ارضاء میشوند!

 
چون٬ در جامعه ای زندگی میکنیم که به زنان میاموزند٬
مراقب باشید کسی به شما تجاوز نکند.. اما
به هیچ مردی نمی آموزند که به کسی تجاوز نکنید..
...
 
داریم جایی زندگی میکنیم که٬
 
هرزگی.. مد٬ بی آبرویی.. کلاس٬ مستی و دود.. تفریح٬
 
و دزد بودن و لاشخوری و گرگ بودن.. رمز مــــوفقیـــته!!
وقتی به اینا فکر میکنم٬ میبینم جهنم همچین جای بدی هم نیست! خدایا..
دنیــایت شهوت سرایی شده برای خودش.. نمیخـــوای فیلتــــرش کنی ؟
 
 
[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 17:16 ] [ چند تا دوست ]
[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 16:54 ] [ چند تا دوست ]
از این به بعد تصمیم گرفتیم هر هفته خاطره شکست عشقی یکی از دوستان رو

براتون اینجا بزاریم  پس شما هم اگه خاطره ای داشتید برای ما بفرستید تا براتون

اینحا بزاریم تا هم خودتون رو خالی کرده باشین هم ما یک چیزی یاد بگیریم .

 

(امیر رضا)

 

همیشه این اصل رو تو رابطه داشتم که اگه دختری رو موقتی میخوام بهش قول

ازدواج ندم رابطه بدون اینکه اون بخواد برقرار نکنم و تو رابطه دروغی طرف رو عاشق

خودم نکنم عاشق کسی هم نشدم تا اینکه

هما رو دیدم.

 

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 18:48 ] [ چند تا دوست ]

 

 

روز اول

روز اول روزی که دختر و پسر همدیگرو می بینن (آشنایی شکل می گیره) مکانش رو نمیشه پیش بینی کرد اما به عقیده خیلی ها خیلی مهمه که کجا باشه اخه رابطه ای که تو پارتی شروع بشه تو رختخواب تموم میشه.

یکم جسارت از طرف پسر لازمه که جلو بیاد و شماره ای بده و ....

البته خیلی ها رو دیدم که یا خیلی احمق یا هرزه هستند چون به هر کسی به زور مزاحمت هم که شده شماره میدن بدون اینکه طرف مقابل علاقه ای نشون بده که حداقل و بهترینش البته به نظر من ارتباط چشمیه.از اون سمتم دخترایی هستند که از هر کسی شماره میگیرن

هفته اول

از روزی که رابطه شروع میشه ذهن ها درگیر میشه و همه چیز به بهترین شکل پیش میره با توجه به هدفشون هر کی یه جور دروغ میگه نظرا نزدیک به هم  مخالفت ندارن حتی توی انتخاب یک آهنگ

باید اعتراف کنم که واسه یک دختر این یک هفته بهترین روزای زندگیشه.عاشق میشه به آینده و خوبیای طرفش فکر میکنه .به تفاهم های ساختیگی فکر میکنه و ....

پسرا هم خیلی مهربون و  عاشق پیشه هستند تو این مدت .روزی ۱۰۰ تا اس ام اس.زنگ زدن های زیاد .بیرون رفتن های همیشگی.(عزیزم امروز برنامت چطوره امروز کار دارم باید برم دانشگاه.دلم واست تنگ شده بزار بیام برسونم باشه خیلی خوبه ) به نظر این جمله دختر رو زیر و رو میکنه مطمئن میشه که واسه طرف مقابل خیلی ارزشمنده.

هفته دوم

شب بیداری ها و بیرون رفتن ها و ابراز عشق ها جواب میده و اعتماد به وجود می یاد رابطه میره توی رختخواب عذاب وجدان فکر آبنده مبهم  خیانت به پدر و مادر دختر رو عذاب میده اما تحمل تحمل تحمل

با توجه به جاذبه های رختخوابی دختر و امکاناتی که پسر داره (امکانات بیشتر مورد بیشتر) رابطه  یکی دو هفته یا یک ماه ادامه داره

البته شاید بیشتر طول بکشه یک هفته  یک ماه یا بیشتر

پرده آخر

اس ام اس ها کم کم تعدادشون کم میشه زنگ زدن ها هر روز کمتر از دیروز(دینگ دینگ)

دیگه خبری از شب بیدار بودنا نیست.دیگه پسر قصه ما مهربون نیست.اختلاف سلیقه کم کم زیاد میشه.مقایسه ها شکل میگیره همدیگرو با دوست دوستاشون مقایسه میکنن.

دختر احساس پوچی.شکست.خر بودن.اعتماد به نفسی که داغون شده غروری که له شده.گریه های شبانه .فیلم بازی کردن که خانواده نفهمه.بیزاری از رابطه.سیگار.مشروب و....برای رها .تنفر تنفر و گذشت زمان

نتیجه.

هم دختر و هم پسر عذاب وجدان دارن.هر دو نسبت به جنس مخالف بی اعتماد.

سوال اینجاست  چرا؟به خاطر کمبود محبت ها.نبود که سطل اشغال واسه تخلیه کمر)

سخت شدن ازدواج.و....... شما بگید.

آیا با این طرز فکر ها و این روحیه ها فردا همسر و پدر و مادر خوبی واسه بچه ها مون هستیم.

 

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 19:49 ] [ چند تا دوست ]
از این به بعد هر پنچشنبه یک مهمان داریم که اینجا یکی از خاطراتشو مینویسه مهمان این هفته دکتر آرش

 

مرد جوان در پایان ساعت کاری وارد مرکز میشه. یکی از پرسنل داخل اتاق بایگانی

هست و یکی دیگه توی آبدارخونه داره دوپینگ میکنه. پرسنل با سابقه ما هم طبق

معمول سرش تو سطل زباله در جستجوی قطعه گمشده خودشه! مرد جوان از پشت

 دریچه چند بار صدا میکنه اما کسی جوابشو نمیده. ظاهرا کسی داخل پذیرش

نیست. زیر لب یه فحش آبدار نثار میکنه. اما نه اونقدر زیر لب که پرسنل سر به سطل

ما نشنوه. ناگهان سرشو بالا میاره و مثل اجل معلق روبروی مرد جوان میایسته.

 

مرد جوان شوکه میشه و زبونش بند میاد.

 

-چی گفتی؟

 

- مم..من چیزی نگفتم.

 

- مرد باش و بگو با کی بودی.

 

- داشتم با موبایل صحبت میکردم.  

 

- خب حالا چیکار داری؟

 

- با دکتر کار دارم.

 

- کارت چیه؟ به من بگو.

 

- کار خصوصیه. باید به دکتر بگم.

 

بالاخره رضایت میده و اونو پیش من میفرسته. کارگر ساده ساختمانی هست. اینو از

روی لباسهاش فهمیدم. میگه یه مشکلی واسه دوستش پیش اومده و یه سئوالی

از شما داشت ولی چون خودش روش نمیشد منو فرستاد.

 

ــ خب حالا بگو مشکل دوستت چیه؟

 

ــ دوستم داره از همسرش طلاق میگیره و دادگاه دارن. شب اول ازدواج متوجه شد

که همسرش دختر نیست. حالا شما میتونین اینو ثابت کنین که توی دادگاه بهش

کمک بشه؟

 

همه چی دستم اومد. این سئوالی هست که خیلی ها ازم میپرسن. همه بدون

استثنا پای یه دوست خیالی رو وسط میکشن و مدعی هستن که پیگیر کار اون

هستن. ولی چند تا سئوال که میپرسیم خیلی زود قافیه رو میبازن و خودشونو لو

میدن و معلوم میشه که خودشون بازیگر اصلی این تئاتر زندگی هستن.

 

مصداق واقعی تف سر بالا. ادعایی که هیچوقت ثابت نمیشه و بیشتر مایه

شرمساری مدعی و بدتر از اون مایه آبروریزی دختر بیچاره و  خونواده اون هست. یه

حربه کثیف از طرف مردایی که موقعیت خودشونو در خطر میبینن و حالا با مطرح کردن

این موضوع میخوان که از زن امتیاز بگیرن یا مرعوبش کنن.

 

 ــ رفیقت چطور متوجه این موضوع شد؟

 

ــ خب معلوم بود دیگه. آخه ....

 

ــ شما چطور این جزییات دقیقو راجع به همسر دوستت میدونی؟

 

ــ دوستم اینارو بهم گفته!

 

ــ عجب دوستی داری! قدرشو بدون. چه مدت از ازدواجشون میگذره؟

 

ــ شیش ماه.

 

ــ ولی اینایی که گفتی هیچکدوم دلیل نمیشه. ممکنه پرده از نوع ارتجاعی باشه و

اصلا پاره نشه یا اینکه خونریزی به سمت داخل اتفاق بیافته و چیزی قابل مشاهده

نباشه. دلایل دیگه ای هم هست که این ادعا رو رد میکنه.

 

ــ ولی من مطمئنم.

 

ــ شما چطور جای دوستت اینقدر مطمئنی؟

 

ــ نه! منظورم اینه که دوستم مطمئنه!

 

بهش خیره شدم. از نحوه رفتار و گفتار جسارت آمیزش معلومه که هیچ تعهدی نسبت

به زن و زندگی نداره. کاملا مشخصه که آمادگی برای یه زندگی مشترک نداشته و

فقط از سر کنجکاوی اینکارو کرده. حالا هم تاریخ مصرف این ماجراجویی تمام شده و

باید یه جوری خودشو خلاص کنه. به هر قیمتی که شده. واسش توضیح میدم

ادعایی که مطرح کرده قابل اثبات نیست و بهتره این مناقشه طور دیگه ای حل بشه.

 

از پیشم میره ولی بعید میدونم تونسته باشم نظرشو عوض کنم.

 

چند روز بعد یه زن جوان به اتفاق مادرش وارد مرکز میشن. رادارهای قوی یکی از

پرسنل ما مرد جوان رو جلوی مرکز دیتکت میکنه که تا دم در مادر و دخترو همراهی

کرد ولی داخل نشد. چون دیگه نمیتونست مدعی بشه تا این حد پیگیر کار دوستش

هست.

 

کاملا مشخصه که زن جوان نسبت به مرد از یک سطح اجتماعی بالاتر برخورداره. مادر

دخترشو ملامت میکنه که عشق چشماشو کور کرده بود و به حرف ما اعتنایی نکرد.

دختر اما اصرار داره اتفاقیه که افتاده و حالا وقتشه این جرثومه رو از زندگیش و حتی

اسمشو از شناسنامه ش پاک کنه.

 

درخواست تست بارداری و معاینه هایمن میکنم و اونا رو راهی میکنم. فردا ی اونروز با

جواب نامه ها بر میگردن. بر اساس نتیجه معاینه امکان تعویض شناسنامه وجود نداره.

قصد ندارم اینو بهشون بگم. ترجیح میدم نامه رو سربسته بفرستم دادگاه تا اونجا

مطلع بشن. این طوری دردسرش واسمون کمتره. اما امان از دست این پرسنل

فضول! انگار میخواستن بابت این خبر ازشون مژدگانی بگیرن که صاف بردن گذاشتن

کف دستشون.

 

مادر نتیجه معاینه رو قبول نداره و مدعیه دخترش از ابتدا با شوهرش اختلاف داشته و

هیچوقت با هم رابطه نداشتن!

 

به مادر نگاه میکنم. بیچاره چقدر ساده هست. اگه اینطور نیست چقدر ما رو ساده

فرض کرده. درست مثل اینه که یه تیکه گوشت بذاری جلوی گربه گرسنه و ازش

انتظار داشته باشی مودبانه فقط بو بکشه و بره کنار! یا شایدم نمیدونه که جوونای

این دوره زمونه چقدر تند و تیزن.

 

چاره ای ندارم. واسه مطمئن شدن ایشون یه نامه دیگه مینویسم و دخترشو به یه

مرکز دیگه معرفی میکنم. جواب نامه فردا آماده هست. مادر فاتحانه وارد اتاق میشه

و کنارم میشینه. دختر بدون اینکه حرفی بزنه و حتی سلام کنه روبروم میشینه و به

زمین نگاه میکنه.

 

پرونده رو باز میکنم. وای! چی میدیدم؟ همکار معاین ما هایمن رو دستنخورده و دخترو

باکره گزارش کرده بود! سرم سنگین شده بود و فکم قفل کرده بود. خیلی ناراحت

شده بودم. البته نه اینکه از نتیجه معاینه بهم ریخته باشم. چون اصولا بهم ربطی

نداشت. ناراحتی من بابت این بود که دو مرکز پزشکی قانونی مجزا که هر کدوم

مدعیه با دقت بالایی نتایج رو اعلام میکنه دو جواب کاملا متضاد گزارش کرده بودن. از

اینکه هزاران بار نتایج ارائه شده توسط اونارو بی کم و کاست به مراجع قضایی

منعکس کردم احساس گناه میکردم.

 

مادر با نیشخند بهم نگاه میکنه و منتظر عکس العمل منه. دستم به قلم نمیره. یکی

از پرسنل که انگار متوجه نکته ای شده اومده و مثل "برونکا" بالا سرم ایستاده. بعد

بدون اینکه چیزی بگه انگشتشو میذاره روی عکس دختر که بالای نامه چاپ شده بود.

 

ــ خب که چی؟

 

آروم زیر گوشم میگه: خال سمت راست صورت!

 

به عکس دقت میکنم. یه خال کوچیک روی صورت میبینم. سرمو بلند میکنم و به

چهره دختر نگاه میکنم. اثری از خال نیست. حالا فهمیدم. یکی دیگه رو جای خودش

فرستاده بود برای معاینه. بیشتر که به عکس و دختر نگاه میکنم متوجه میشم که

کاملا شبیه هم نیستن. ولی شباهت زیاده. احتمالا خواهرش بوده.

 

مادر که متوجه موضوع میشه شروع به مغلطه میکنه. برخورد شدیدی باهاش میکنم.

پرسنل وارد عمل میشن و از مادر میخوان تا وضعیت بدتر از این نشده کوتاه بیاد.

 

چند دقیقه بعد از اتاقم بیرون میام. مادر و دختر مغموم جلوی پذیرش ایستادن. مادر

سرشو بین دستاش گرفته. پرسنل با سابقه ما داره دخترو نصیحت میکنه. واسش

توضیح میده که باید چشماشو باز کنه و دنبال یکی که هم شان خودشه بگرده و نباید

همسرش وصله ناجور باشه.

 

چقدر حرفاش شبیه نوشته های "شل سیلوراستاین" نویسنده کتاب "در جستجوی

قطعه گمشده" هست. خب طبیعیه وقتی که آدم توی سطل زباله دنبال قطعه

گمشده خودش میگرده چیزی به جز زباله نصیبش نمیشه! این پرسنل ما اینو بهتر از

هر کسی میدونه.

 

از صمیم قلب آرزو میکنم روزی برسه که تابویی به نام "بکارت" در جامعه ما مطرح

نباشه. شاید تا حالا متوجه شده باشید که من مقید به یه ایدئولوژی مکتبی هستم

ولی به هیچ وجه این آرزو رو مغایر با اعتقادات خودم نمیبینم.

          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

Archive
Menu